ابن عربی در کتاب موجز و عمیق العبادله گوید: خداوند موت و حیات را برای ابتلای بندگانش آفریده است. کسانی که اهل مواخذه اند وقتی وارد نار می شوند، اگر از اهل آتش نباشند، خداوند ایشان را در آتش می میراند. پس او مرده در دنیا و برزخ و آخرت است. و انه هو امات و احیا (اوست که می میراند و زنده می کند) موت انتقال از داری به دار دیگر و از حالی به حال دیگر است. پس انتقال در آخرت همیشگی است و ایشان از حالی به حال دیگر منتقل می شوند. از دار خزی و پست به دار نعیم و امان منتقل می شوند.
شیخ موت را انتقال از دار و نشأه ای، به دار دیگر و یا انتقال از حالی به حال دیگر می داند. و از این جهت به موت تعبیر می شود که انفصال از حال یا از عالمی به حال یا عالّم دیگر است. نکته مهم این است که روح و جان آدمی در همه عوالم ثابت است و این احوال و یا قالب ها هستند که دگرگون می شوند. در نتیجه روح و ذات ثابت و حی است ولی حالات و جهانها و بدنها متغیرند. و چون انسان در هر عالّمی طبیعتاً به آن وابسته و دلبسته می شود و دل کندن و جدایی از آن سخت می شود لذا تعبیر به موت شده است.
و اما موت کامل و حقیقی همانطور که در مباحث قبلی به آن اشاره شده است؛ فنای در حق تعالی می باشد یعنی عبد به کلی از خودش جدا می شود و به حق می پیوندد.
ماه مبارک رمضان با ماه محرم الحرام ارتباط تنگاتنگی دارد. در روزه عبد تا زمانی که به دیدار معشوق و محبوب نرسیده است، امساک می نماید یعنی به غیر او توجه ندارد. صم للرویه. و چون به وصال یار رسید، روزه خود را افطار می کند. در قضیه عاشورا نیز عشاق امام حسین علیه السلام از همه چیز خود گذشتند یعنی از کل عالم چشم پوشیدند و فقط محو جمال یار شدند.
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی نگاهدار دلی را که برده ای به نگاهی
چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد چه طاعتی چه گناهی چه دوزخی چه بهشتی
هنگامی که عبد همه تعینات و دلبستگی های خود را در راه معشوق فدا نمود در راه او شهید می شود. و شهید یعنی فنای شاهد در مشهود. چنان غرق جمال یار می گردد که نه از دنیا و نه از آخرت خبری ندارد. لذا در روایت است که اصحاب امام حسین علیه السلام اصلاً درد زخم شمشیر را احساس نمی کردند. در روزه حقیقی وصول به دیدار یار است و افطار با با رویت اوست وافطر للرویه. ولی شهید نه تنها به ملاقات یار نائل می شود بلکه به مقام محو وفنای در محبوب می رسد. آنهم فنایی که از شهود خود نیز غایب می گردد سپس شهید می گردد.
در روایتی نبوی منقول است که ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی من نزد پروردگارم بیتوته کردم او به من طعام و شراب داد. بی شک طعام و شراب الهی نعمتهای بهشتی نبوده است. طعام و شراب تجلیاتی است که خاص نبی اکرم صلی الله علیه و آله است. و این تجلیات در مقام لی مع الله است که در آن مقام، نه نبی مرسل و نه فرشته مقربی راه ندارد. چون کسی از ملائکه و انبیاء به آن درجه از قرب راه نیافتند در نتیجه آن تجلیات به ایشان واقع نمی شود. و آن مقام ضیافتی است که طعام وشرابش خاص نبی و آل اوست. امام حسین علیه السلام در عالم ضیافتی به نام عاشورا و کربلا آفریده است که آن ضیافت عام و ضیافت خاص است. آن حضرت چون رحمه الله الواسعه است تمام اشیاء را در بر می گیرد. پس همه موجودات در ضیافت حسینی میهمانند. اما ضیافت مراتبی دارد از طعام و غذای مادی گرفته تا مقام شهود و فنای در آن حقیقت. در ایام محرم می بینیم اینهمه غذای نذری داده می شود یا در عراق در زمان اربعین به میلیونها نفر غذا و امکانات داده می شود که این غذا اگرچه ظاهرش مادی است اما چون به امام حسین علیه السلام نسبت دارد اثر معنوی دارد. در مرتبه بالاتر ضیافت معنوی از ذکر مصیبت و مناقب ایشان است که در مجالس روضه و منبر است. و هر قدر انسان مومن و عاشق به سوی آن حقیقت بیشتر حرکت کند ضیافت بالاتر و بهتر است تا جایی که همه چیز خود را در راه محبوب فدا می کند و چون شهید شد بالاترین ضیافت که جمال محبوب و صفات محبوب و تجلی اوست بر قلب عاشق ظاهر می گردد. و این همان معنای ابیت عند ربی است. چون حقیقت انسان کامل رب موجودات است، یعنی پرورنده آنهاست؛ پس طعام وشراب هم از ناحیه اوست و رب در اینجا همانطور که در مباحث قبلی اشاره شده، به معنای ذات حق تعالی نیست. بالاترین ضیافت حسینی در کربلا و برای اصحابش ظهور نمود چون همه اصحاب در او فانی و محو شدند؛ پس از شهادت به ایشان آب و شراب داد. چنانچه در روایت آمده که در عصر عاشورا پس از شهادت همه اصحاب، امام سرها را به بدنها متصل نمود و آنها را سیراب نمود. واضح است که منظور در عالم دنیا نبوده است بلکه این مقام بقای بعد از فناست که عبد همواره تحت تجلیات و عنایات ربش می باشد.
ساقیا جانم بگیر و جام ده
هستیم بستان مرا آرام ده.
ابن عربی در مقدمه فتوحات گوید: الوهیت اقتضای آن را دارد که در جهان، بیماری و سلامتی باشد. بنابراین دور کردن و ازاله اسم المنتقم از وجود، سزاوارتر از دور کردن و ازاله اسم الغافر و عفو کننده و نعمت بخشنده نمی باشد. و اگر از اسماء الهی اسمی مانده باشد که آن را حکمی نباشد، باید معطل و بیکار بماند در حالی که در الوهیت تعطیل محال است در نتیجه عدم تاثیر اسماء محال است.
شیخ در اینجا به نکته مهمی در باب معرفت حق تعالی اشاره دارد که آن موضوع تقابل اسماء الهی است. همانطور که قبلاً هم اشاره شده است، هر اسمی از اسماء دارای تاثیر مختص به خود می باشد و هیچ اسمی وجود ندارد که در عالم بدون اثر باشد. زیرا اسم یعنی ذاتی که دارای یک اثر خاص می باشد. مثلاً الرحمن یعنی ذاتی که دارای رحمت است و این رحمت در عالم ظهور دارد چنانچه فرمود رحمتی وسعت کل شئی. در نتیجه کل عالم وجود در هر لحظه تحت تاثیر اسماء الله است. در واقع پدیده های جهان حاصل برآیند تاثیر اسماء است. به عبارت دیگر گاهی اسم منتقم بر غافر سبقت می گیرد و فرد دچار عذاب و بلا و بیماری می گردد و گاهی اسم عفو یا غفور بر اسم منتقم سبقت می گیرد و فرد از بیماری رهایی می یابد. شاید یکی از اسرار دعا کردن همین باشد که اسم غفور را بر اسماء جلالی غلبه دهد و فرد از فقر و مرض و نجات یابد. اینکه در روایات ذکر فرمودند که فرضاً جهت دفع فلان بلا چند مرتبه فلان ذکر را بگویید یا فلان دعا را بخوانید؛ به همین دلیل است. یا روایتی که می فرماید: الدعاء یرد القضاء دعای عبد در واقع اثر یک اسم را بر اثر اسم دیگر رجحان می بخشد. یعنی دعای عبد اثر اسم غفور را بر اثر اسم متضاد و مقابلش را مثل منتقم برتری و غلبه می دهد و بلا را دفع می کند. چنانچه در دعا از حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله آمده: اعوذ بعفوک من عقابک و اعوذ برضاک من غضبک و اعوذ بک منک (من از البته واضح است که شرایط دعا کننده و بسیاری از شرایط دیگر در این موضوع خاص موثر است. لذا همیشه دعای بنده مستجاب نمی شود. یعنی اینگونه نیست که دعای بنده همیشه بتواند اسمی که موجب بلا و عذاب است را بر اسمی که بلا را رفع می کند غلبه دهد. از این رو گاهی دعا و نذر و نیاز، بلا را رفع و گاهی بلا رفع نمی شود. و همه اینها به شرایط بستگی دارد و آن شرایط هم همگی تحت تاثیر اسماء خداست.در نتیجه این برآیند تقابل اسماء، یک پدیده مثل بلا یا عافیت را رقم می زند. به همین سبب است که اگر کسی مثل اولیای الهی به اسماء حق و آثار آنها علم داشته باشد، به وسیله خواندن اسم خاص می تواند در عالم تصرف نماید.
در مفاتیح الجنان در تعقیب نماز عشاء دعایی ذکر شده که دعای طلب رزق است. در نوشته های قبلی عرض شد که رزق و روزی اعم از رزق مادی و معنوی می باشد و بر خلاف نظر عامه فقط منحصر به رزق مادی نمی باشد. بلکه اغلب آیات و روایات ما به رزق معنوی اشاره دارد. بشر در اغلب زمان عمر کوتاه خود معمولاً به دنبال رزق مادی است و چنین می اندیشد که راحتی و آرامش در ثروت مادی و پول نهفته است. اما غافل از اینکه آرامش با پول به دست نمی آید. چه بسیار ثروتمندانی که آرامش بسیار کمتری نسبت به دیگران دارند. در این دعا امام علیه السلام به ما می آموزد که چگونه روزی مادی و معنوی خود را از خدا تقاضا نمائیم. اللهم انه لیس لی علم بموضع رزقی و ... می فرماید خدایا من علم ندارم که روزی من در کجاست. در کوه است یا دشت در زمین است یا در آسمان؟ در خشکی است یا در دریا؟ و نمی دانم در دست چه کسی است. سپس ما را متنبه می کند که خدایا تویی که روزی را به لطف خود تقسیم می نمایی و به واسطه رحمتت سبب آن را مهیا می کنی. بعد از خدا می طلبد که خدیا رزق مرا وسیع قرار ده. و راه بدست آوردنش را آسان نما. در ادامه حضرت به نکته بسیار مهمی اشاره می نماید که مرا در آنچه روزی من نیست به زحمت میانداز. زیرا تو از عذاب من بی نیازی. در این فقره از دعا نکته مهمی نهفته است و آن این است که اگر چیزی روزی ما نباشد با تلاش و کوشش نمی توانیم آنرا به دست آوریم زیرا در تقدیرات ما نوشته نشده است. و این تلاش و زحمت چیزی جز رنج و ناراحتی به دنبال ندارد.
عرض شد منظور از رزق اعم از مادی و معنوی است. اما نکته مهم این است که انسان در طلب رزق مادی نباید خود را بیش از حد به رنج و تعب بیاندازد. زیرا روزی انسان به او خواهد رسید و لو اینکه به دنبال نرود و آنچه روزی او نیست به او نخواهد رسید و لو اینکه تمام سعی و تلاش و هوش و فکر خود را در راه آن صرف کند.
اما نکته مهم دیگر اینکه این سخن به معنای عدم کار کردن و نرفتن به دنبال شغل دنیوی نیست بلکه انسان بهتر است هدف شغل دنیوی خود را نیز خدمت به مردم قرار دهد نه به دست آوردن پول بیشتر. لذا بیش از حد معمول کار کردن برای بدست آوردن پول، خلاف توکل و رضا به قضای الهی است. زیرا کار بیشتر درآمد بیشتری به دنبال نخواهد داشت و موجب افزایش روزی نخواهد شد. فقط رنج و محنت انسان را بیشتر می کند و او را از خودش و آخرتش غافل می کند. روزی حضرت علی علیه السلام به میثم تمار که خرما می فروخت فرمود که خرماها چند می خری و به چند می فروشی؟ مبلغی را ذکر کرد که با سودی بیشتر می فروخت. حضرت فرمود سود خود را کمتر کن. اطاعت کرد و با سود کمتر فروخت. پس از مدتی حضرت به او فرمود خرماها را بدون هیچ سودی بفروش یعنی به همان مبلغی که می خری به همان مبلغ بفروش! میثم همان کار را اجرا نمود. پس از مدتی به حضرت عرضه داشت که نمی دانم چگونه خرج زندگی من تامین می شود در حالی من هیچ سودی از مردم نمی گیرم. و هزینه های منزل من مثل همان موقعی است که سود بالا می گرفتم! بر اساس روایت حضرت به دیگری فرمود که اگر میثم یقین داشت، می گفتم خرما را ارزانتر از قیمت خرید و به ضرر بفروشد تا بداند روزی در دست کیست. متاسفانه ما این روایات را باور نمی کنیم چون حجابهای دنیوی بر دیدگان پرده افکنده است حتی به ظاهر مومنین و نماز شب خوانها هم چنین روایاتی را کمتر باور دارند. فکر می کنیم که روزی ما بر اساس زرنگی و تدبیر و حتی شانس است تا تقدیر الهی. در مورد رزق معنوی نیز؛ پس از انجام واجبات و ترک محرمات، در عبادات مستحبی نیز نباید انسان بیش از حد به نفس فشار آورد زیرا انسان، مبتلا به مشکلات دیگری از قبیل عجب و تکبر و ریا و امثالهم خواهد شد. گاهی انسان تلاش می کند تا عبادتی را انجام دهد اما موفق به انجامش نمی شود؛ معلوم می شود که روزی او نبوده است. و گاهی ممکن است که به دنبال گناهی برود ولی موفق به انجام آن نشود، که آنهم مقدر بوده است. در نتیجه انسان در این عالم، روزیش مشخص است. پس بهتر است که با فراغ خاطر به عبادت و مستحبات بپردازد یعنی به دور از توجه به بهشت و جهنم و یا کثرت ظاهری عبادت. یا ببیند که خدا با او چکار می کند و در کمال آرامش کار انجام دهد.
ابن عربی در احوالات خود در باره زنان می گوید: من در آغاز ورودم در این طریق ، مکروه ترین خلق خدای تعالی زنان و نزدیکی آنان بود و بر این نحو ، هجده سال باقی ماندم و چون نزد من این خبر نبوی _ که خداوند زنان را برای نبی خود دوست گردانیده است _ آگاهی یافتم ، خوف خشم نزد من تقدم یافت و فهمیدم که نزد پیامبر (ص) زنان نه از روی طبیعت بلکه به تحبیب الهی به سوی او ، دوست گردانیده شده بودند، پس به زنان محبت ورزیدم و اکنون بیشتر از همه به آنان مهر می ورزم و بیشتر از همه حقوقشان را رعایت می کنم زیرا این از روی تحبب الهی ست نه حب طبیعی.
بسیاری از فلاسفه نسبت به زن نظر منفی داشته و وی را برای مردان مانع سلوک ومعنویت می پندارند. شیخ نیز در ابتدای سلوک توجهی به زنان و ازدواج نداشته و این امر را مانع سلوک می پنداشته است تا اینکه به این حدیث نبوی می رسد که حضرتش می فرماید: حبب الی من دنیاکم ثلاث النساء و الطیب و و الصلوة و قرة عینی فی الصلوة. خدا مرا از دنیای شما سه چیز را دوست گردانید زنان و بوی خوش و نماز و نور دیده من در نماز است. نکته مهم در این روایت این است که کلمه حب به صیغه مجهول ذکر شده یعنی خدا مرا دوست گردانید نه اینکه من خودم زنان را دوست دارم. نکته دیگر در کلمه دنیاکم نهفته است که اشاره به دنیای ما دارد یعنی دنیای ما انسانهای عادی با دنیای معصومین علیهم السلام کاملاً متفاوت است. البته این کم به معنای شما در جاهای دیگری نیز ذکر شده است مثل قرآنکم یا دینکم و ... چون خدا امر به حب زنان نموده پس این حب از روی غریزه و میل بشر عادی نیست بلکه به تحبب الهی است. از این رو ابن عربی نیز به پیروی از پیامبر به زنان و نکاح روی آورد. اما مشکل انسانهای عادی این است که انبیاء و اولیاء را همچون خود می پندارند و تصور می کنند آنها هم مثل ایشان اسیر هوا و هوس و مادیات و لذایذ طبیعی هستند. غافل از اینکه آنان چنان غرق تجلیات الهی هستند که به ملائکه و بهشت نیز بی توجهند چه رسد به لذایذ بی ارزش دنیوی.
پیچیدگی بحث زن و مرد در ادبیات عرفانی به همین جا ختم نمی شود. گاهی در عالم کبیر و جهان آفاق از مرد به عقل کل و از زن به نفس کل تعبیر می شود. چنانچه حضرت آدم را به عقل کل و حوا را به نفس کلی تعبیر نموده اند. از ازدواج و نکاح عقل و نفس عالم ماده پدید می آید. عقل و روح بی واسطه نفس نمی تواند با این عالم در ارتباط باشد. البته در نوع بشر که فرزند آدم و حوا هستند از هر دو حظ و بهره است خواه به حسب صورت مرد باشند یا زن. پس در مرد نیز نفس وجود دارد و در زن نیز عقل وجود دارد. اما در مرد غلبه با عقلانیت و در زن غلبه بر احساسات و عواطف است. همچنین خیال و تخیل و صورتگری در زن قوی تر است. کما اینکه به لحاظ فیزیکی در بدن مرد مقداری هورمون زنانه و در بدن زن نیز مقداری هورمون مردانه وجود دارد.
اما نکته دیگر در این باب اینکه، در برخی روایات به ضعف زن از حیث عقل و دین اشاره شده. هنّ ناقصات العقل و الدین. و یا برتری مرد بر زن مثل الرجال قوامون علی النساء و یا للرجال علیهن درجات در لسان شرع آمده است. به نظر حقیر علاوه بر نظراتی که در این زمینه گفته می شود مثل اینکه قوه عقلانیت زن نسبت به مرد کمتر است و احساسات بر او غلبه دارد و یا به جهت بیماری از ادای واجبات محروم است؛ به نظر می رسد در اینجا منظور فقط زن و یا مرد متداول نیست بلکه منظور از مرد یا رجل انسان الهی و ولیّ خداست. چنانچه در مدح اولیا فرمود: رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله. مرد کسی است که بیع و تجارت او را از ذکر خدا غافل نکند خواه آن تجارت مادی باشد و یا معنوی. به این اعتبار که مرد حقیقی یعنی ولیّ حق، در مقابل زن نیز مرید و سالک طریق است که به کمال نرسیده است. پس با ازدواج با ولیّ کامل به کمال خود راه می یابد. لذا فرمود من تزوج فقد احرز نصف دینه. همچنین در قرآن آدم با زوج او ذکر شده نه زوجه اش. یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه. زوج در اینجا مذکر آمده نه مونث (زوجته) بنا به قول بزرگی، زوج به معنای پیر و مرشد است نه زن. بر همین اصل جناب زکریا از خدا خواست که تنها نباشد و زکریا اذ نادی ربه رب لاتذرنی فرداً چون هر کس به تنهایی بخواهد راه حق را بپیماید دچار ضلالت و گمراهی می گردد هلک من لیس له حکیم یرشده. بر این اساس روایاتی که مبنی بر احکام شرعی اطاعت زن از مرد یا عدم خروج از منزل بی اذن شوهر و یا ناپاکی و امثالهم از باطن به ظاهر شرع راه یافته است. چون سالک در برابر کامل، ناقص است چه علماً و چه عملاً لذا باید به حرف پیر گوش کند و همیشه در معرض گناه و لغزش است اما ولی خدا به حفظ الهی از گناهان به دور است.
نتیجه اینکه برای زن و مرد چند اطلاق است: مرد عقل کل و زن نفس کل. مرد و زن ظاهری که عامه مردم می گویند. مرد به معنای پیر و مرشد و زن به معنای مرید و سالک که بالطبع ناقص است و باید تحت قیمومیت کاملی باشد.
رمضان در میان ماهها حکم اسم اعظم را در میان اسماء دارد. این ماه شهرالله است یعنی ماه ظهور اسم اعظم برای سالک است. همانطور که اسم اعظم الهی جامع همه اسماء اوست طبعاً ماه رمضان هم جامع همه مراتب سیر و سلوک و تجلیات الهی است. روزه بر همه افراد بالغ واجد شرایط واجب است. و این وجوب به نظر می رسد که علاوه بر وجوب فقهی ظاهری، به معنای شرط لازم است. یعنی اگر کسی می خواهد به وصال یار برسد ناچار است که روزه بگیرد و گرنه امکان وصول نمی باشد. به عبارت دیگر از غیر حق چشم بپوشد و به هیچ چیز از ظواهر مادی یا نعمتهای برزخی و اخروی و معنوی توجه نکند و کوچکترین دلبستگی نداشته باشد. پس عاشق روزه می گیرد از غیر خدا که معشوق اوست. و چون عشق به کمال رسید و وی را به بارگاه الهی در ضیافت تجلیات اسمایی راه دادند و به مقام فنای در حق نائل گشت؛ روزه خود را افطار می کند که آن رویت هلال جمال یار است (صم للرویه وافطر للرویه). ماه نیز به انسان کامل و امیر المومنین علیه السلام تاویل شده است. کما اینکه خورشید نیز به مقام نبوت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تعبیر گشته است. پس کسی که جمال حقیقی الله را در انسان کامل و ولی مطلق الهی مشاهده نماید تمام هستی و و جود خود را صرف شهود وی می نماید و از عالم بی خبر است. در این هنگام یعنی ظهور جمال یار، روزه و امساک خود را باز می کند و به محبوب دل و جان تسلیم می کند. این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم. عارف در این مرتبه تجلیات اسمایی محبوب را با باطن قلبش ادراک می کند و این ادراک و دلبستگی، افطار اوست. افطاری که با پاره کردن همه حجابهای خلقی حاصل می گردد. زیرا معنای فطر در لغت یعنی پاره نمودن و گسستن چیزی است. اینجا عاشق پرده غیب را می گسلد تا جمال یار از ورای آن آشکار گردد. در آن مقام، حضرت دوست هر لحظه بر قلبش تجلی و ظهوری نو دارد. و چون به مقام فنای در محبوب رسید تصرفاتش در عالم به اذن و تجلی حق است لذا همه چیز بر او حلال و طیب است چنانچه خودش نیز به مقام طهارت باطنی نائل شده است. همچو دریاست که هیچ چیز طهارتش را از بین نمی برد.
همان طور که در این عالم لذات مادی و معنوی وجود دارد در عالم برزخ و قیامت هم بهشت ظاهری و باطنی وجود دارد. محسوس در عالم قیامت با محسوس در عالم دنیا متفاوت است. محسوس اخروی به معنای ملموس است نه به معنای محسوس مادی و فیزیکی. حواس ظاهری در آخرت بسیار قوی تر و ادراکاتش بالاتر از ادراکات حس در دنیاست. تحمل بدن دنیوی برای لذت یا الم کم و محدود است جسم مادی محدودیتهای زیادی دارد اگر کمی بیشتر از حد معده غذا بخورد دچار ناراحتی می شود و لو آن غذا لذیذ باشد ولی جسم اخروی قابلیت بسیار زیادی در ادراک لذایذ یا الم ها دارد. به طوری که همزمان میتواند همه لذات را با هم ادراک کند. از خوردن و آشامیدن و نکاح و غیره. در این عالم دنیا اهل ظاهر و اهل باطن در لذایذ مادی مشترکند در عالم آخرت هم بهشتیان در لذایذ ظاهری با هم مشترکند. یعنی هم عامه از مومنین و هم عارفان در لذات محسوس و ظاهری برابرند ولی اهل ظاهر از بهشت معنوی محرومند اگرچه ادراک و عقل ایشان به آن نمی رسد. و آن جنت لقای رب و مشاهده جمال یار و تجلیات الهی است. کما اینکه در این دنیا هم از لذات معنوی غافل بودند و از معنا به دور. ایشان فقط به ظواهر شرعی فقهی تا حدودی عمل می کردندلذا به نتیجه عمل ظاهری که بهشت ظاهری و حسی است خواهند رسید. اهل ظاهر در بهشت هم سرگرم لذات ظاهری و محسوس خواهند بود. اما برای عارف و عبد حقیقی، خدا چیزهایی مهیا نموده که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب کسی خطور نموده اعددت لعبادی ما لا عین رات و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر. چون اینها از مقوله محسوسات و لو محسوسات اخروی هم نیست.
الهی به بهشت و حور چه نازم مرا نفسی ده تا با آن بهشتی نو بسازم.
نکته دیگر اینکه بهشت معنوی با بهشت محسوس قابل مقایسه نیست و آن بهشت برای اهلش در همین دنیا هم وجود دارد چون روح و باطن ما همیشه با ماست چه در دنیا و چه در عقبی. به قول حافظ من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود وعده فردای زاهد را چرا باور کنم. زیرا او به بهشت معنوی در این عالم رسیده بود. بهشت معنوی شامل انواع علوم الهی و تجلیات بی نهایت اوست و بدیهی است که عارف آن قرب و تجلیات را با هیچ چیز در دنیا و آخرت عوض نمی کند. رزقنا الله و ایاکم.
سؤالی که در برخی اذهان ممکن است مطرح شوداین است که ضیافت با امساک چه تناسبی دارد. چون در ذهن عامه ضیافت و مهمانی به معنای خوشی و لذت و عیش است. پس چرا مهمانی خدا به نخوردن و نیاشامیدن و ترک شهوات است؟ خواه این شهوات مادی باشد یا غیر مادی. مرحوم امام خمینی در یکی از سخنرانی هایشان به نکته دقیقی در باب حقیقت روزه اشاره دارد ایشان می فرماید روزه به ترک شهوات است. شهوات در هر عالمی به گونه خود است. در عالم مثال ترک شهوت بسیار مشکلتر از عالم دنیاست و ترک شهوات عقلانی از شهوات دنیوی و مثالی سخت تر است. ایشان اشاره دارد که توجه به ضیافت، انسان را از خدا غافل می کند و لذا در روزه به ترک خوردن و امساک امر شده تا از حق تعالی غافل نشویم. خواه خوردن مادی باشد یا خوردن معنوی! خواه توجه به دنیا باشد یا توجه به برزخ و یا آخرت. خواه قدرتهای مادی مثل پول و ثروت و شهرت و مقام باشد، خواه توجه به قدرتهای معنوی مثل مکاشفات برزخی و مثالی یا مکاشفات و قدرتهای روحی و عقلانی باشد. اگر کسی به قدرت معنوی مثل چشم برزخی یا خواندن ذهن مردم یا قدرت شفای بیماران دست یافت؛ چنانچه به آن سرگرم شود و از ذکر خدا بازماند روزه دار نیست. حتی بالاتر اگر کسی به مقامات معنوی مثل توکل و صبر خودش بنازد و خود را صابر یا متوکل بداند و در باطن به آن مغرور باشد باز از راه وصول به خدا بازمانده و روزدار نیست. در روایتی از امام زین العابدین علیه السلام منقول است که شبی تا به صبح در سجده این ذکر را می فرمود که: اللهم الرزقنی التجافی عن دار الغرور و الانابه الی دار السرور و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت. خدایا به من روزی کن تا از دار غرور بیرون آمده و به سوی دار سرور برگردم و استعداد موت یابم قبل از اینکه فوت مرا دریابد. بنا به تفسیر مرحوم امام خمینی همه عالم غیر از حق، دار غرور است. توجه به برزخ و مثال دار غرور است توجه به عالم آخرت و عقل هم دار غرور است. فقط توجه به خدا در منظر امام دار سرور است. و این یعنی معنای موت و فنای در خدا. پس روزه یعنی به هیچ چیز در عالم وجود توجه نکنید یعنی امساک کنید تا اینکه به موت و فنای در خدا برسید. از خدا بجز او چیزی نخواهید. لذا فرمود صم للرویه و افطر للرویه. روزه بگیر تا او را مشاهده نمایی. پس از آن با جمال یار افطار نما. انسان سالک اگرچه از همه قوای ظاهری و باطنی برای قرب به حق بهره می برد اما به هیچ کدام توجه نمی کند و دلبسته نمی شود. و اگر دلبسته نشود روزه او صحیح است یا به عبارت دیگر نخورده است یا به قول مرحوم دولابی اگر هم بخورد چون توجه ندارد روزه اش صحیح است. چنانچه در فقه هم آمده اگر از روی نسیان روزه دار چیزی بخورد، روزه اش صحیح است. ولی اگر توجه داشته باشد روزه او باطل است. و توجه کردن یعنی غافل شده از یاد خدا و توقف در مسیر سیر بسوی خدا. یا اینکه اساساً هدفش را رسیدن به لذات قرار دهد خواه لذتهای ظارهی باشد و یا لذات باطنی مثل کشف و کرامات و یا رسیدن به آرامش باطنی در سایه عمل به شرع و اخلاقیات.
پس در روزه حقیقی عارف باید از همه مواهب و شهوات ظاهری و باطنی چشم بپوشد تا به ملاقات محبوب و معشوق برسد. و چون به دیدار حق نائل گشت همه چیز بر او حلال و مجاز است. چنانچه در ادعیه روز عید فطر ذکر شده است. در مقام وصال و فنا بنده به درجه ای می رسد که هرگز به عالم توجه استقلالی ندارد و همه تصرفاتش به امر خدا و در سایه توجه به اوست. چون استفاده از عالم یا به عبارتی خوردن او از عالم، او را از ذکر خدا غافل نمی کند. رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله. این مردان الهی غرق در تجلیات او هستند و فارغ از توجه به خود و یا عالم وجود، در هستی تصرف می نمایند. این تصرف به عکس سالک قبل از رسیدن به وصال، به امر الهی و تجلیات اوست. با این وصف بیائیم ببینیم که روزه ما با روزه حقیقی چقدر فاصله دارد و به جای غرور از چند ساعت نخوردن آب و غذا، به نقص و ضعف خود اعتراف نمائیم. شاید رحمت حق شامل گردد و به درجاتی از روزه حقیقی برسیم انشاء الله.
به نظر می رسد اغلب روایاتی که در باب امام زمان علیه السلام آمده است، دارای تاویل می باشد. اما اغلب اهل ظاهر همانند بقیه روایات و آیات قرآن فقط معنای لفظی ظاهری از آن را می فهمند. تفکر اهل ظاهر در باره ایشان این است که حضرت در گوشه ای از جهان و در منطقه خوش و آب و هوایی به دور از چشم مردم زندگی می کنند و از گرفتاری های مردم و ظلم ظالمان دلگیرند و منتظر امر خدا برای ظهور هستند و نعوذ بالله به جز غصه هیچ کاری از دست ایشان بر نمی آید. بعد هم که ظهور نماید باید برود برای خود سپاه و لشگر تهیه نماید و به جنگ دشمنان اسلام برود. این تعریف شیعه واقعی از امام زمان نیست. امام زمان غایب نیست بلکه حاضر است و تدبیر امور عالم وجود همگی به دست اوست. ایشان به یاری کسی نیاز ندارند بلکه همه هستی به او محتاجند از ملک و جن گرفته تا انسان و عالم طبیعت. اما بشر نابینا فکر می کند که امامش غایب است. ظهور به این معنا نیست که امام از پس پرده غیبت ظاهر شود و دنیا را از عدل و داد پر کند. بلکه ظهور یعنی پرده از چشمان ما برداشته شود و تا ما جمال آن حقیقت و آثارش را مشاهده کنیم. خورشید غایب نیست ولی انسان کور نمی تواند آن را مشاهده کند و دائم می گوید خوشید کجایی؟ در روایت است که امام غایب مثل خورشید پشت ابر است. ابر همین اعتقادات و اعمال بندگان و در یک کلمه حجاب انانیت و خودخواهی است. اگر خودت را کنار بزنی خورشید وجودش در تو تجلی می کند. اینکه در روایات آمده تا برای ظهور من دعا کنید. به این معناست که خودت سعی کن و از خدا بخواه تا این پرده انانیت را کنار زند تا جمالش را ببینی. آیا ما واقعا به دنبال امام زمان علیه السلام هستیم یا به دنبال هوا و هوس. اهل دنیا امام را هم برای لذات مادی و دنیوی می خواهند. ایشان بیایند ارزانی و فراوانی نعمت می شود و همه پولدار و خوشبخت می شوند! اینها امام را برای پول و راحتی دنیا می خواهند. چنین کسی منتظر نیست و هرگز امام زمان برای او ظاهر نمی شود. و اگر امام در ظاهر هم ظهور کند این فرد دنیا طلب مخالف ایشان می شود. اگر می خواهی امام برای تو اندکی ظاهر شود باید تمام هوی و هوسهای مادی بلکه معنوی را زیر پا بگذاری نه اینکه هم خدا را بخواهی و هم خرما را یا بدتر خدا را هم برای خرما بخواهی! اگر کسی یک لحظه به دنیا و به خودش توجه کند از دیدارش محروم می گردد. شبیه داستان آن مرد صابون پز که یک لحظه به فکر صابونهایش افتاد خطاب آمد برگردانیدش او مرد صابونی است و از دیدار آن حضرت محروم شد. به نظر می رسد اغلب روایات در مورد حضرتش، انفسی باشد. یعنی منظور از زمین یا ارض، قلب و جان مومن است که با ظهور ولی از عدل و داد پر می شود و از هواها و هوسها خالی می گردد. یا علم در زمان امام کشف می شود؛ به معنای علوم ظاهری بشری نیست بلکه اگر ولی مطلق خدا در قلب کسی ظاهر گردد علوم و حقایق توحیدی برای وی مکشوف می گردد. همینطور بسیاری از روایات قابل تاویل می باشد. امید است که با ظهور حضرتش قلوب محبانش از علم و عشق او مملو گردد.
مناجات شعبانیه دعایی است که از حضرت علی علیه السلام نقل شده و بقیه ائمه هدی علیهم السلام نیز این دعا را می خواندند. این نکته نشانگر عظمت این مناجات است. چون ائمه بر اساس تجلی خاص و احوال مختص به خود دعا و مناجات دارند. در فقره ای از این دعا آمده است: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه در این فقره عبد به مقام فنای فی الله می رسد. همانگونه که در برخی مباحث اشاره گردیده، این کمال و نهایت قوس صعودی است. اکثر انبیاء و اولیای الهی در سفر دوم از اسفار اربعه که وصول به توحید و فناست باقی می مانند. اما گروه کمی از ایشان پس از رسیدن به توحید و فنای مطلق به مملکت خود رجوع می کنند و جهت هدایت خلق به امر الهی بسوی خلق مراجعه می کنند که ایشان کاملان مکمل هستند. ایشان هدایتگران واقعی تمام خلق می باشند. لذا با زبان فهم انسان با آنها سخن می گویند. نحن معاشر الانبیاء لا نکلم الناس الا بقدر عقولهم. به خلاف فانیان در حق که اغلب به حسب حال خود و با خود سخن می گویند و این برای عوام مردم سنگین و غیر قابل درک است. در ادامه دعا به این مقام اشاره دارد جایی که عبد قائم مقام حق در تمام عالم وجود است. فناجیته سرّا و عمل لک جهراً. در کوتاه ترین جمله عمیق ترین کلام را بیان می نماید؛ خدا در سرّ عبد مناجات می کند و بنده در عالم آن سخن و آن امر را اجرا می کند. سرّ مقام باطن قلب است که مورد تجلی خدا قرار می گیرد. ولی مکمل در این حال دائماً تحت تجلیات الهی است و از خود هیچ حرکت و عملی ندارد. او خلیفه خدا در آسمانها و زمین می شود. او با قدرت الهی و علمی که حق با او عنایت می کند، فرامین او را در عالم اجرا می کند. کامل مکمل، از تمام قوای عالم برای اوامر حق تعالی استفاده می کند از ملاک و جن گرفته تا انس و حیوان. هیچ چیز در مقابل او نمی تواند عرض اندام کند و مانع اجرای امور او گردد. تمام امور عالم به اراده الهی و به دست اولیای حق اداره می شود و اولیا نیز تحت مدیریت ولی مطلق و امام زمان علیه السلام قرار دارند. لذا در دعا می فرماید: اراده الرب فی مقادیر اموره تهبط الیکم و تخرج من بیوتکم. به نظر می رسد بیوت منظور اولیای الهی باشند که از ولی مطلق اوامر را اخذ و آن را در عالم به اجرا می گذارند.
در مفاتیح الجنان در اعمال ماه رجب به یک دعا اشاره شده که توسط محمد بن عثمان از امام زمان علیه السلام نقل شده است. این دعا حاوی نکات مهم و دقیقی پیرامون اولیاء است. ابتدای دعا با این جمله آغاز می شود: اللهم انی اسالک بمعانی جمیع ما یدعوک به ولاه امرک المامونون علی سرک المستبشرون بامرک الواصفون لقدرتک المعلنون لعظمتک. در این دعای شریف از خدا به اولیائش سوال می شود و در ادامه اولیاء و جایگاه ولایت را بیان می نماید. معادن کلمات حق؛ در قرآن نیز خداوند عیسی را کلمه الله لقب داده است.اولیاء و انبیاء کلمات الهی هستند و در راس ایشان حضرات چهارده معصوم علیهم السلام کلمات تامه و اتم الهی هستند. ارکانا لتوحیدک ، اولیا ارکان توحیدند. به عبارت دیگر اگر اولیای حق نباشند توحید تحقق پیدا نمی کند. چون شناخت حق به شناخت اولیای اوست رویت حق نیز به رویت ولی مطلق است چنانچه فرمود: من رانی فقد را الحق. هر که مرا دید حق را دیده است. چون ذات حق منزه از رویت و شهود است. همچنین شناخت و معرفت ولی مطلق به شناخت اولیای جزء است. چنانچه در این دعا اشاره لطیف و رمزگونه به آن شده که ما از شرح آن خودداری می کنیم. در زیارت جامعه کبیره نیز در حق ائمه می خوانیم: السلام علی محال معرفه الله. اهل بیت در این دعا محلهای معرفت خدا معرفی می شوند. در این دعا هم آمده یعرفک بها من عرفک. هر کس که تو را شناخت به اولیائت شناخته است . یعنی بدون شناخت ولی امکان شناخت خدا نیست. چون ایشان کلمات و آیات حق هستند. همچنین در زیارت جامعه نیز اهل بیت علیهم السلام را ارکان توحید معرفی می نماید.(و ارکانا لتوحیده) جمله خاص دعای رجبیه عبارت است از: لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک. هیچ فرقی بین تو و ایشان نیست مگر اینکه ایشان عباد و خلق تو هستند. در قسمت اول این کلام بلند به یگانگی ولیّ با خدا اشاره داردولی الهی در مقام فنا و توحید با حق تعالی به یگانگی می رسد به حدی که خودش را و تمام عالم را فراموش می کند. چنان در حق تعالی محو می شود که حکم دوئیت و دوگانگی بین او و حق محو می گردد. سپس در مقام ظهور و خلق، عبد و بنده می گردد. حجاب انانیت و انیت عبد مرتفع شده و توحید تحقق پیدا می کند. ولیّ خدا یک جنبه توحیدی و یگانگی با خدا دارد و یک جهت و جنبه خلقی دارد. جنبه حقانی او سرّ خفی و اخفی است چنانچه فرمود اولیایی تحت قبایی لایعرفهم غیری و جنبه خلقی او عبودیت حقیقی و محضه است. عبدالله حقیقی کسی است که به توحید نائل شده و چون به توحید رسید خلیفه حق در عالم می گردد. یعنی او دست خدا در عالم می شود و فرامین خدا را در عالم وجود اجرا می کند.نهایت قرب در فنای فی الله تحقق می یابد. در آن زمان فرقی بین عبد و ربّ نخواهد بود و عبد قائم مقام و خلیفه او در جهان هستی خواهد بود.
مرحوم حاج آقا دولابی در یکی از سخنرانی هایشان می فرمود که آن خدایی که در ذهن مردم است ناخن کوچک علی (ع) هم نمی شود! این جمله ای بسیار زیبا در مدح مولای اهل یقین است. برخی این جمله یا امثال آن را غلو می پندارند. این از بی خبری ایشان از حقیقت ولایت کلیه و مطلقه علوی است. این جمله زیبا نشانگر مطلب مهمی است و آن اینکه مردم عامی و اهل ظاهر نه خدا را می شناسند و نه حضرت علی علیه السلام را. بزرگی می فرمود اهل ظاهر از خدا چیزی جز خ، دال و الف نمی دانند. ذات حق مورد شناخت احدی از مخلوقات قرار نمی گیرد و اما اسماء و صفات خدا مورد شناخت اولیای خداست آنها به حقایق اسماء پی می برند و اهل ظاهر فقط به الفاظ اسماء و معنای عرفی و عوامانه از اسماء توجه دارند مثلاً در باره رحمت حق، آنرا با رحمت مخلوقات و انسانها مقایسه می کنند در حالی که رحمت حق مطلق و بی نهایت است و حتی غضب او را نیز در بر می گیرد به عبارت دیگر غضب حق و جهنم نیز نوعی رحمت است ولی اهل ظاهر آن را نمی توانند درک کنند. آنچه که عوام در باره خدا می دانند این است که آنها خدا را مثل خودشان می پندارند اما این را نمی دانند. فکر می کنند خدا با یک گناه کوچک بنده عصبانی می شود و در صدد انتقام از او بر می آید. یا جهنم را برای بندگان گنهکار آفریده تا آنها را تنبیه کند و از آنها انتقام بگیرد که ناسپاس بودند. در روایتی آمده که مورچه تصور می کند خدا هم مثل او دو تا شاخک دارد. این تمثیلی است برای عوام مردم که خدا را مثل خودشان دارای صفات امکانی می دانند. منظور مرحوم دولابی رضوان الله علیه همین است که مردم، خدا را در حد خودشان تنزل داده اند و این خدا نه تنها خدا نیست بلکه قابل مقایسه با امیر المومنین علیه السلام نیست. اهل ظاهر پنداشته اند که ائمه علیهم السلام نیز مثل ایشانند می خورند و می آشامند و می خوابند و ازدواج می کنند و امثالهم. اگر کسی از اهل معنا اندکی از فضایل و مناقب ایشان بگوید که عوام تا به حال نشینده اند، او را غالی می پندارند. می گویند در باره ائمه غلو نکنید. ایشان نه امام را می شناسند و نه معنای غلو را می دانند. غلو یعنی اینکه کسی یا چیزی را از حد خودش خارج کنیم و بیش از آن، او را بستائیم. هیچ کسی نمی تواند در باره حضرات چهارده معصوم علیهم السلام غلو کند. چون غلو یعنی ستایش کسی بیش از حد خودش. آن حضرات هیچ حد ظاهری و باطنی ندارند تا کسی بخواهد ایشان را بیش حد ثنا بگوید. حقیقت نامحدود هرگز مورد غلوّ واقع نمی شود. چگونه می توان بی نهایت را ستود آنگونه که هست تا اینکه بتوان در باره او غلوّ نمود. حتی اگر کسی بگوید علی خداست در مورد او غلو ننموده زیرا خدا و علی را نمی شناسد. در نتیجه همه انسانها حتی انبیاء و اولیای الهی نمی توانند در باره حقیقت مولی غلو کنند و همه موجودات از ملک و جن گرفته تا انسان در حق ولی مطلق خدا، قاصر و مقصرند و هرگز نمی توانند حق ستایش ایشان را ادا کنند. هیچ حد امکانی نمی تواند ولی مطلق را محدود کند اعم از زمان و مکان و روح و جسم و اعتبارات و عقل و ظاهر و باطن. او بر همه هستی به نیابت از ذات حق تعالی حکومت می کند و هیچ چیز بر او حاکم نیست. همه هستی در ید قدرت یداللهی او قرار دارند. چه موجودات مادی و چه غیر مادی چه گذشتگان و چه آیندگان. یا علی جان همه در معرفت تو قاصر و ناتوانند کیست که بتواند تو را آنگونه که هستی بشناسد تا اینکه بخواهد در باره تو غلو و زیاده روی کند. انبیاء شاگردان مکتب توحید تو و اولیاء ریزه خوار کشف و شهود تو. یا علی جان قطره علمی که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش.
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
مرحوم امام در کتب خود به اسرار قیام، رکوع و سجود اشاره دارد. ایشان رکوع را فنای صفاتی و سجود را فنای ذاتی و فنای مطلق می داند. کما اینکه قیام مقام فنای افعالی بنده در حق است. ایشان در کتاب سر الصلوه در باب قرائت گوید:
اول، قرائت عامه است؛ که اصل آن، تجوید و تصحیح صورت است؛ و کمال آن، تفکر در معانى و مفاهیم عرفیه است.
دوم، قرائت خاصه است؛ و آن احضار حقایق لطایف کلام الهى است در قلب به قدر قوّت برهان یا کمال عرفان؛ و کمال آن، به وصول به بعض مراتب اسرار قرائت است.
سوم، قرائت اصحاب معرفت است؛ و آن ترجمان مشاهدات خویش است پس از معرفت به حقیقت کلام و کتاب الهى.
چهارم، قرائت اصحاب قلوب است؛ و آن ترجمان حالات قلبیه است پس از تحقق به بعض مراتب حقیقت قرآن.
پنجم، قرائت اصحاب ولایت است؛ و از براى آن به طریق اجمال سه مقام است: اول، مقام ترجمان تجلّیات فعلیه است بر قلب ولىّ؛ دوم، ترجمان تجلّیات اسمائیه است؛ و سوم، ترجمان تجلّیات ذاتیه. و در این سه مقام، قارىْ حمد و ثناى حقّ به لسان حقّ کند، زیرا که نمونه قرب نوافل از مقام تجلّیات افعالیه شروع شود: وَ اللَّه یَصیرُ لِسانَ الْعَبْد. پس، سالک حمد حقّ به لسان حقّ کند؛ چنانچه در قرب فرایض حقّ تعالى حمد خود به لسان عبد کند: وَ الْعَبْدُ یَصیرُ لِسانَ اللَّه: عَلِىٌ عَیْنُ اللَّه وَ یَدُ اللَّه و لِسانُ اللَّه تَعالى.
همانگونه که در برخی مطالب قبلی اشاره نموده ایم، در فنای افعالی بنده به باطن قلب خود مشاهده می کند که تمام افعال و حرکات و سکنات خود و جمیع خلق ظهور فعل خداست. این مقام در قیام حقیقی و قرائت نماز واقع می شود. در این مرتبه که اولین مرتبه توحید حقیقی و ولایت خاصه می باشد به عبد اسماء فعلیه حق تعالی تجلی می شود و او حقیقت آن اسماء را مشاهده می کند. برخی از اولیاء برای همیشه در این مرتبه محو می شوند و به مرتبه بعدی نمی روند. اما اگر ظرفیت وجودی او بالاتر باشد پس از این فناء به مرتبه تجلیات صفاتی می رسد که مقام رکوع حقیقی است. از این رو رکوع نسبت به قیام مقام قرب و عبودیت بیشتری دارد. در این مرتبه بنده مشاهده می کند که تمام صفات خلق ظهور صفت حق است به عبارتی بیننده و شنونده حق است نه خلق. پس از تجلیات صفاتی بنده محو و فانی در این حال می شود. نه تنها فعلی از خلق نمی بیند بلکه هیچ صفتی هم از خلق مشاهده نمی نماید. در برخی روایات اشاره شده که برخی ملائکه همیشه در رکوعند و هرگز به سجود نمی روند. این گروه از اولیای خدا همواره در فنای صفاتی باقی می مانند که از آن به صعق نیز تعبیر می شود و اگر بنده قابلیتش بیش از این باشد به مقام تجلیات ذاتیه و سپس فنای مطلق که فنای از فناست می رسد. در تجلیات ذاتی عبد همه ذوات و موجودات را ظهور ذات احدی و می گوید جز خدا کسی و چیزی نیست. یا هو یا من لا هو الا هو. این مقام سجود حقیقی و کامل است او از همه چیز چشم می بندد و جز خدا کسی را نمی بیندو در نهایت از این فناء خود هم فانی می شود یعنی نسبت به خود و فنای خود و شهود خود هم هیچ ادراکی ندارد. این مرتبه سجود دوم است که از شهود خود هم فانی می شود. این منتهای مرتبه قرب و سیر الی الله است اکثر اولیای الهی در این مراتب از فناء باقی می مانند و به خلق مراجعه نمی کنند. و اگر قابلیتش بیش از این باشد به مقام صحو بعدالمحو و بقای بعد از فنای کلی نائل می شود و به سوی خلق رجوع می کند که در آن زمان نبی مرسل یا ولی کامل مکمل می گردد. آن وقت در تشهد به توحید و رسالت شهادت می دهد و به رسول و صالحین سلام می گوید. در این زمان سیر مقامات انسانی کامل می گردد و او برای هدایت خلق به سوی خدا مامور می شود و شاید آیه شریفه یا ایها المدثر قم فانذر اشاره به این معنا باشد. کامل مکمل با قدرت ولایی خود خلق را به سوی او رهنمون می کند و تمام قوای عالم وجود از ملائکه و جن و انس و حیوان در اختیار او هستند و کسی توان مقابله با او را ندارد. چون او به قدرت لایتناهی خدا متصل است. او خلیفه خدا در همه عوالم و نشئه هاست. این مقام به تعداد کمی از اولیای الهی اختصاص دارد همانطور که از بین پیامبران تعداد کمی به مقام رسالت برگزیده شدند. پس تمام مقامات انسانی و سیر و سلوک در نماز خلاصه گردیده است. بنگریم که ما از این معجون الهی چه نصیبی می بریم. شاید این مسائل برای ما غافلین تلنگری باشد تا به نماز و عبادات ضعیف و معیوب خود مغرور نگردیم و از خدا و اولیایش عاجزانه بخواهیم تا از ما دستگیری کنند و به مراتبی از حقایق نماز برسانند.
مراتب نیت در دیدگاه مرحوم امام و اهل معرفت عبارتند از: نیت "پیش عامّه، عزم بر اطاعت است طمعاً یا خوفاً: یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً.
و در نزد اهل معرفت، عزم بر اطاعت است هیبتاً و تعظیماً: فَاعْبُدْ رَبَّکَ کَانَّکَ تَراهُ، وَ انْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَانَّهُ یَراک.
و در نزد اهل جذبه و محبت، عزم بر اطاعت است شوقاً و حُبّاً: قالَ رَسُولُ اللَّه، صَلَّى اللَّه عَلَیْهِ و آلِهِ: افْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَ احَبَّها بِقَلْبِه ... الحدیث. وَ قالَ الصَّادِقُ، عَلَیْهِ السَّلام: وَ لکِنّی اعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ تِلْکَ عِبادَةُ الْکِرام - وَ فى روایَةٍ: وَ هِىَ عِبادَةُ الْاحْرار.
و در نزد اولیا علیهم السلام عزم بر اطاعت است تبعاً و غیراً، بعد از مشاهده جمال محبوب استقلالًا و ذاتاً، و فناى در جناب ربوبیت ذاتاً و صفةً و فعلًا."
عامه مردم به جهت خوف عذاب یا طمع بهشت و لذات آن، خدا را عبادت می کنند. اگر بهشت و جهنم نبود عامه از عبادت حق محروم می ماندند و لطف حق از راه خوف یا طمع، انسانهای معمولی را وادار به عبادت می کند و از گناهان ظاهری باز می دارد. و گرنه کسی همین مرتبه ظاهری از عبادت یا ترک گناه هم نداشت. پس عذاب و نعمت در همین عالم دنیا نیز خود نعمت است برای اهل ظاهر. و اما عاشق خدا خود به خود عبادت حق تعالی می کند. همان سرگشتگی و هیمان و درد طلبش عبادت است. عاشق بی تامل اوامر معشوقش را اجرا می کند بدون هیچ گونه طمع و چشمداشتی. پس چون عاشق حر و آزاد از هر دو جهان است، عبادتش ارزشمند است.
اما عبادت اولیاء عبادت بالتجلی است و در آن هیچ نیتی از عبد مدخلیت ندارد. به قول حافظ: در پس آینه طوطی صفتم داشته اند آنچه سلطان ازل گفت بگو می گویم. در این مرتبه عبد محو و فانی است و همواره خود را مجلای تجلیات خدا می بیند. و خدا در او نماز گزار است. این عبادت ارزشش با هیچ چیزی در عالم مقایسه نمی شود. نه ملک و نه جن و انس ثواب آن را نمی توانند محاسبه کنند. چون ظهور فعل حق تعالی است.
مرحوم امام خمینی در کتاب سر الصلواه در باب اذان فرماید: "اذان، پیش اهل معرفت، اعلام قواى مُلک و ملکوت در انسان کبیر و صغیر است براى مهیا شدن از براى حضور درگاه حقّ تعالى. و اقامه، حاضر نمودن آنها و بپاداشتن آنان است در محضر قدس کبریا- جل و علا. پس، با تکبیرات اولیه، اعلان عجز موجودات را از قیام به ثناى حقّ دهد و اعلام قصور آنها را از لیاقت حضور نماید و آنها را مستعد کند که به تذلّل و خضوع و خشیت و خوف و خشوع خود تنبه پیدا کنند، شاید مورد توجه شوند. و به نفى الوهیت ذاتیه و نفى الوهیت فعلیه از غیر و قصر آن در ذات مقدسْ نفى استحقاق محامد و اثنیه را از غیر، و قصر در حقّ کند. و به شهادت به رسالت نبىّ ختمى در غیب و شهادت، توسل جوید به مقام مقدسِ شفیع مطلق که به مصاحبت آن ذات مقدّس، که مقام ولایت مطلقه است، این سلوک الهى را به آخر رساند و به معراج وصول مرتقى شود. و شیخِ عارف کامل ما- روحى فداه- مى فرمود: شهادت به ولایت ولى اللَّه مضمَّن در شهادت به رسالت مى باشد، زیرا که ولایت باطن رسالت است. پس، مقام مقدس ولوى نیز مصاحب این سلوک است. و فى الحدیث: بِعَلىٍّ قامَتِ الصَّلاة. و فى الحدیث: انَا صَلاةُ المُؤمِنینَ وَ صِیامُهُم."
در تکبیر بنده اعلام عجز از معرفت و عبادت حقیقی حق تعالی را اعلام می کند. الله که اسم اعظم است بزرگتر از ادراک و شهود بنده است و با الله اکبر گفتن این معنا را اعلام می کند ضمن اینکه قوای ظاهری و باطنی از جسم و خیال و عقل و قلب را آماده توجه به غیب می کند. سپس به توحید شهادت می دهد. شهادت یعنی من در مقام مشاهده می بینم که جز الله الاهی وجود ندارد. و البته این حاصل نمی شود مگر با تجلی فعلی شهودی. یعنی تا خدا در قلب مومن تجلی به اسماء فعلیه ننماید؛ بنده نمی تواند ظهور توحید را در عالم مشاهده کند و بالطبع نمی تواند شهادت به آن بدهد. پس اشهد گفتن به معنای شهود آن حقیقت است نه فقط اعتراف زبانی که ما افراد عادی داریم. پس از شهادت به توحید، شهادت به رسالت حضرت رسول و امیر المومنین علیهما السلام می دهد. یعنی با حقیقت نبوت و ولایت آشنا می شود و با تمسک به آن حقیقت سیر توحید می کند که بی شفاعت انسان کامل وصول به توحید ممکن نیست. حتی انبیاء نیز با شفاعت ولی مطلق به توحید راه یافتند.
ممکنات منجمله انسان، همواره در نسبیتها و محدودیتهای مختلفی بسر می برند. زمان و مکان، عوالم و نشآت مختلف از دنیا و برزخ و قیامت، عقل و علم محدود و مقید، لذات و الم های مختلف و الی بی نهایت نسبیت وجود دارد. هرگز انسانی نمی تواند از تمام نسبیتها و حدود، رهایی یابد و همواره تحت تعدادی از نسبیتها بسر می برد. بر این مبنا احکام شرعی نیز مطلق نیستند و نسبت به شخص و زمان و مکان تغییر می کنند. البته واضح است این نسبیت با نسبیت متعارف در فلسفه یا کلام متفاوت است. منظور از این نسبیت، نسبیت درون دینی است نه برون دینی و کلاً با آن متفاوت است و از منظر دیگری به انسان می نگرد. اگر در احکام شرع دقت نماییم، هیچ حکمی به طور مطلق و غیر قابل تغییر وجود ندارد اگر چه این تغییرات در متن دین آمده است و بر عهده مومنین نیست. مثلاً احکام شرعی مثل نماز و روزه و ... بر نابالغ واجب نیست. پس بلوغ یک شرط و یک نسبیت است و یا روزه بر مسافر و بیمار واجب یا صحیح نیست. و یا دروغ که یک حرام شرعی است برای حفظ جان مومن لازم است. از این موارد بسیار در شرع ذکر شده است و اینها به علت تغییر شرایط افراد در زمانها، مکانها و موقعیتهای متفاوت است. پس هر حکمی با توجه به تمام شرایط خاص خود بر فرد حاکم است خواه واجب یا حرام و یا مکروه، مستحب و مباح و یا از نظر اخلاقی خوب یا بد باشد.
بنابراین احکام دارای سطوح مختلف است و هر سطح برای گروهی خاص حکم می کند. سطح احکام طفل یک سطح است و سطح بالغ سطح دیگر، عاقل در سطحی و مجنون در سطح دیگر و جوان در سطحی و شیخ در مرتبه ای دیگر. این احکام برای سطوح مختلف دارای تأویل است مثلاً بالغ در ظاهر فقهی بلوغ ظاهری جسمی است اما بلوغ در حقیقت بلوغ عقلانی و کمال سالک در سلوک معنوی است. و همانطور که در ظاهر احکام مختلف است در باطن نیز احکام بالغ حقیقی با عوام الناس متفاوت است. یا مجنون عاشق کسی است که دیگر احکام عقل بر او حکمفرما نیست. بر ویرانه خراج نیست. کسی که از حساب و کتاب و خود نگری و منفعت طلبی گذشته است دیگر احکام عقل بر او حاکم نیست یعنی کسی با او حساب و کتاب نمی کند و نباید حساب پس بدهد و بی حساب رزق معنوی دارد. اما عاقل همیشه باید پاسخگوی اعمال خود باشد. وقفوهم انهم مسوولون. اما تصور اهل ظاهر چنین است که همه افراد در یک سطح می باشند و احکام برای همه یکسان است. نکته دیگر اینکه نسبیتها حتی برای انبیاء و اولیای الهی حاکم است. تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض. فقط انسان کامل یعنی حضرات معصومین علیهم السلام هستند که از همه حدود و قیود ظاهری و باطنی رها هستند و نه تنها محکوم به حکم سطحی نیستند بلکه بر همه چیز حاکم هستند. اگرچه حدود را به حسب ظاهر حفظ می نمایند.
امام صادق علیه السلام در کتاب شریف مصباح الشریعه می فرماید: چون قصد تطهیر و وضوء کنى به آب نزدیک باش مانند آن شخصى که مىخواهد خود را به رحمت پروردگار متعال نزدیک کند، زیرا خداوند آب را وسیله مناجات و قرب خود قرار داده، و او را مقدمه و دلیل بر بساط بندگى و عبادت خود معین فرموده است. و چنان که رحمت پروردگار متعال معاصى و ذنوب بندگان را محو مىکند، آب نیز نجاسات و کثافات ظاهرى را تطهیر و پاک مىکند. خداوند مىفرماید: خدائى که مىفرستد بادها را بشارت دهنده در پیشروى رحمت خود و سپس نازل مىکند از آسمان آب پاکى را. (فرقان،48 )و باز مىفرماید: و قرار دادیم از آب هر چیز زنده اى را پس آیا به خدا ایمان نمى آورید؟ (انبیاء،30) پس چنان که خداوند متعال هر چیزى را از نعمتهاى دنیا به وسیله آب زندگى و حیوة بخشیده است، همچنین به فضل و رحمت خود، زندگى و حیوة قلوب را به وسیله عبادات و طاعات قرار داده است.
امام خمینی در کتاب سر الصلوه در باره وضو و تیمم گوید:اصل آبْ رحمت اطلاقى وجود است؛ قال تعالى: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَىءٍ حَیّ.
وَ عَنِ الصّادِقِ عَلَیْهِ السَّلام: تَقَدَّمْ الَى الْماءِ تَقَدُّمَکَ الى رَحْمَةِ اللَّه ؛ و آن اصل تجلى ذاتى است بى تعلق به مرآت و تعین در مجالى آیات.
پس، سالک إلى اللَّه اگر یافت طریقى به تجلى فیض اطلاقى و مشاهده جمال بى تحدید به مثال، به آن تجلىْ تطهیر مقادم وجود خود کند براى وصول به بساط قرب؛ چنانچه رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله در وضوء معراج فرمود؛ و اشارهاى به آن مىآید، ان شاء اللَّه؛ و توجه نکند به صعید که اصل تقیید و تحدید است؛ و اگر فاقد شد ماءِ سرِّ وجود را، پس در مرآت تعیّن صعیدى و تجلى تقییدى، بعض از آن محالّ را تطهیر کند و در کسوه تقیید، سرّ وجود را مشاهده کند، فَانَّ التُّرابَ احَدُ الطَّهُورَیْن و رَبُّ الْماءِ هُوَ رَبُّ الصَّعید. قالَ تَعالى: هُوَ الَّذی فی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأَرْضِ اله. پس، سرّ وضوء اضمحلال کثرات است در عین جمع؛ و تیممْ رؤیت وحدت است در کسوه کثرت؛ و سرّ این سرّ وضوء رؤیت حقّ است و نفى غیر: هُوَ الْاوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِن ؛ و تیمّمْ رؤیت ذات مقدس است در کسوه غیر: لَوْ دُلّیتُمْ بِحَبْلٍ الَى الْارْضِ السُّفلى، لَهَبَطْتُمْ عَلَى اللَّه.
و بالجمله، وضوء دست و رو شستن از ما سوى است: الّا مَنْ اتَى اللَّه بِقَلْبٍ سَلیمْ؛ و تیمّم رؤیت اوست در آینه اشیاء ما رَأَیتُ شَیْئاً الّا وَ رَأَیْتُ اللَّه مَعَهُ اوْ فیهِ داخِلٌ فِى الْاشْیاءِ لا کَدُخُولِ شَیءٍ فی شَیء.
و ایضاً وضوء، تطهیر به آب است قبل التنزّل؛ و تیمّم، تطهیر به آن است پس از تنزّل؛ و از این جهت احد الطّهورین است به مقتضاى سرایت حکم باطن به ظاهر و غیب به شهادت؛ و ایضاً وضوء، تطهیر از نقایص و حدود است، فما اصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّه وَ ما اصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِک. و تیممْ رجوع نقایص است به حقّ، بالعرض: قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّه. پایان کلام امام
توضیح اینکه از منظر عرفان، آب سرّ وجود است و همه اشیاء اعم از مادی و غیر مادی دارای آب هستند و معنای جعلنا من الماء کل شیئ حی این است که اولاً همه اشیاء زنده هستند حتی جماد؛ ثانیاً حیاتشان به آبی است که همان تجلی وجودی الهی است. لذا حضرت امیر علیه السلام فرمود ما رایت شیئاً الا و رایت الله فیه. تجلی خدا در همه اشیاء وجود دارد. همانطور که نماز مقام و درجه است، وضو و تیمم نیز درجه می باشد. و اما در وضو سالک تمامی کثرات را در توحید فانی و مستهلک می بیند. وضو توجه به سرّ وجود قبل از تنزیل است و آن آب خالصی است که به تعینات خلقی و کدورات مادی و مثالی آلوده نشده است. اگر کدورتها و آلودگی ها زیاد شود آب از اطلاق خارج می شود لذا با آب مضاف و غیر خالص نمی توان وضو ساخت.
مرتبه دیگر از طهارت باطن، طهارت از سرگرمی به علوم ظاهری است. خواه آن علوم جزء علوم مادی باشد مثل فیزیک و ریاضی و پزشکی و امثالهم و خواه علوم الاهیات مثل فقه و اصول و فلسفه و کلام و امثالهم. حتی علم عرفان مصطلح که حاصل درس و بحث و کتاب است نیز جزء علوم ظاهری محسوب می شود. اگر از اینها برای شناخت مقدماتی خدا و دین حق بهره مند گردد مفید است و گرنه اگر به آن دلخوش کند و فکر کند که همه حقایق در نزد اوست و به مدرکی دانشگاهی یا فقاهت حوزوی مغرور شود از راه حق بازماند. مرتبه دیگر که معمولاً برای اهل ریاضت و سلوک مطرح می شود؛ طهارت از سرگرمی و احتجاب به مکاشفات برزخی و مثالی است. این مرتبه از سلوک، چالش بسیار بزرگی برای اهل سلوک است که نیاز به استاد کامل و ریاضت باطنی دارد و گرنه بسیار در آن غرق می گردند و همچون فرعون کوس انا ربکم الاعلی سر می دهد و خود و دیگران به مهلکه می برد. مثلاً بسیار دیده شده شخصی با خوابی و یا کشفی چنان مغرور و مشعوف شده که دیگر خدا را بنده نیست. مشاهده افکار مردم و یا شفای بیماران و اطلاع از آینده و مشاهده جن و ملائکه و عالم برزخ و امثالهم می تواند سالک را از راه خدا و توجه به حق تعالی باز دارد و سرگرم خود کند. بسیاری از افراد در این مرحله گمراه می شوند و دیگران را نیز به گمراهی می کشانند. فکر می کنند که از اولیای خدا شده اند و دائم در حال خود نمایی به مردم هستند و تصور می کنند که به خلق خدا کمک می نمایند. لذا باید انسان به مکاشفات مغرور نشود و اگر به ولیی از اولیاء الهی دسترسی دارد به او عرضه نماید و از او راهنمایی بخواهد. ابن عربی می گوید بسیاری از افراد را مشاهده نموده که بازیچه جن شده و به انحراف رفته اند.
مرتبه دیگر از طهارت؛ طهارت از توجه به خلق و هر چه جز محبوب و معشوق حقیقی است. در این مرتبه سالک به هیچ چیز از دنیا و آخرت توجه ندارد نه مواهب دنیوی و مادی و نه حتی نعمتهای برزخی و اخروی. حتی به بهشت هم توجه ندارد. الهی بهشت بی یاد تو درد و داغ است. برای او مهم نیست که در دنیا برای او چه می گذرد و یا حتی مکاشفه باطنی و قدرتهای باطنی دارد و یا ندارد زیرا به هیچوجه توجهی به اینها ندارد و همه را دنیا به معنای دون و پست می داند و فقط به دنبال معشوق می رود.
مراتب بعدی طهارت مخصوص اولیای الهی است. که شامل فناهای افعالی و صفاتی و ذاتی است که شرح آن در پستهای قبلی ذکر شده است. و بالاترین مرتبه طهارت که در واقع بالاترین مقام انسانی است؛ خاص اولیای کامل مکمل است که نه خلق حجاب ایشان است و نه حق حجاب خلق برای آنهاست. یا به عبارتی دیگر آنها از غلبه تجلیی بر تجلی دیگر طهارت می جویند. این مطلب را در مباحث اسماء توضیح داده ایم.
مرحوم امام خمینی در کتاب سر الصلوه در باره مراتب طهارت می فرماید: "طهارتْ نماز صورى، و صورت نمازْ طهارت صورى و صورت طهارت است با آب مطلق که سرّ حیات است و صعید که منتهاى تجلّیات است پیش اصحاب معرفت.
و طهارت اهل ایمان، تطهیر ظاهر است از ارجاس معاصى و اطلاق شهوت و غضب.
و طهارت اهل باطن، تنزیه از قذارات معنویه و تطهیر از کثافات اخلاق ذمیمه است.
و طهارت اصحاب حقیقت، تنزیه از خواطر و وساوس شیطانیه و تطهیر از ارجاس افکار باطله و آراء ضاله مضله است.
و طهارت ارباب قلوب، تنزیه از تلوینات و طهارت از تقلبات و تطهیر از احتجاب به علوم رسمیه و اصطلاحات است.
و طهارت اصحاب سرّ، تنزیه از احتجاب از مشاهدات است.
و طهارت اصحاب محبت و مجذوبین، تنزیه از توجه به غیر و غیریت است و تطهیر از حجب خلقیه است.
و طهارت اصحاب ولایت، تطهیر از رؤیت مقامات و مدارج است و تنزیه از اغراض و غایات است. تا آخر مقام ولایت که طهارت آنها، تنزیه از تعینات تجلّیات اسمائیه و صفاتیه است. و طهارت ارباب صحو بعد المحو و تمکینْ تنزیه از تلوین بعد التمکین است و تطهیر از غلبه تجلّیات بعضى بر بعض که مقام رؤیت مظهریت احدیة الجمع است.
پس، کمّل اولیا را جمیع انواع طهارات محقق است؛ چنانچه ظاهر آنها طاهر است از جمیع قذارات صوریه، و حواس آنها طاهر است از اطلاق در آنچه احتیاج به آن نیست، و اعضاى آنها طاهر است از تصرف در آنچه بر خلاف رضاى حقّ است، تا آخرین مراتب طهارت. قالَ تَعالى: انَّما یُریدُ اللَّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا " رضوان الله تعالی علیه.
طهارت اهل ظاهر واضح است که از نجاسات فیزیکی می باشد. که علم فقه مصطلح، متکفل آن است. مرتبه بعد انسان باید از نجاسات اخلاقی مثل عجب و ریا و غرور و حسد و بخل و معاصی ... خود را پاک نماید. مرتبه دیگر طهارت، طهارت عقل و فکر از افکار غلط و باطل است که متاسفانه اهل ظاهر به آن اهمیت نمی دهند. اعتقاد غلط و باطل از عمل غلط و گناه ظاهری بسیار بدتر است ولی ما تصور می کنیم که گناه منحصر در گناهان فیزیکی است. اعتقاد غلط به خدا و پیامبر و اهل بیت علیهم السلام از مهم ترین موانع راه خداست. مثلاً نمی دانیم که رازق خداست فکر می کنیم که امور به دست ما و یا دیگران است. افعال به دیگران نسبت می دهیم در حالی که امور به دست اوست. بسیاری از اعتقادات غلط در بین مردم رایج است که ناشی از رواج تفکر علمای ظاهر و متکلمین می باشد و چنین پنداشته می شود که دین حقیقی همان است ذرهم فی خوضهم یلعبون. توحید و نبوت و معاد و ولایت آن چیزی نیست که توسط اهل ظاهر تبلیغ شده است. همه اینها در منظر اولیای الهی کفر و شرک است، چنانچه در کتب امام خمینی بسیار ذکر شده است.
همانگونه که در مباحث روزه و رمضان به عرض رسید، هر عبادتی از عبادات شرعی با یکی از اسماء حق در ارتباط است. در بین عبادات هیچ عبادتی به جامعیت نماز نیست لذا در روایات فرموده اند که ان قبلت قبل ما سواها و ان ردت رد ما سواها. اگر نماز قبول شود بقیه ماسوای او نیز قبول، و اگر ردّ شود بقیه نیز مردود است. نماز عبادت حق تعالی به اسم اعظم الله است کما اینکه روزه نیز عبادت حق به اسم الصمد است. و چون اسم اعظم جمع تمام اسماء الهی است نماز جامعترین و کاملترین عبادت است زیرا انسان را به مقام فنای مطلق که نهایت سیر انسان در قوس صعودی است می رساند. اما سایر عبادات انسان را به این کمال نمی رسانند. لذا نماز اگر قبول شود یعنی انسان نمازش حقیقی و کامل باشد به نهایت توحید می رسد و کامل می گردد در نتیجه بقیه عبادات و اعمالش لاجرم مورد قبول خواهد بود. و چنانچه نمازش او را به توحید نرساند یا به عبارت دیگر مقبول نباشد، به فرض قبول بودن بقیه عباداتش، در توحید ناقص است و به فنای در حق نرسیده است.
ابن عربی معتقد است که روزه از نماز بالاتر است اما امام خمینی معتقد به برتری نماز بر روزه است. با توجه به روایات که نماز بجز یک مورد خاص هرگز ساقط نمی شود چه در حال بیماری یا سفر یا ناتوانی های مختلف. همچنین روایات زیادی منجمله روایت فوق الذکر بر برتری نماز بر سایر عبادات اشاره دارد. امام خمینی دو کتاب در باره نماز تالیف نموده است یک سر الصلوه که برای خواص است و دیگری آداب الصلوه که برای عموم نوشته شده است. اگرچه در کتاب آداب نماز هم نکات مهم عرفانی وجود دارد به خصوص در بحث قرآن و حقایق نزول و کیفیت نزول و جایگاه جبرئیل و همچنین در شرح برخی سور کوتاه نکات مهم عرفانی بیان نموده اند. ابن عربی نیز باب مفصلی در باره نماز در فتوحات دارد. ادامه دارد.
امروز شهادت حضرت سکینه سلام الله علیها است. در روایت از حضرت ابا عبدالله علیه السلام آمده که السکینه مستغرق فی ذات الله. در باره حضرت علی علیه السلام آمده علی ممسوس فی ذات الله. و در مورد حضرت علی اکبر علیه السلام وارد است که مستغرق در ذات خداست. در عرفان شیعی فنای در ذات حق مختص انسان کامل است و هیچ نبی و ولیی به فنای ذاتی نخواهد رسید. فنا تنها در مرتبه اسماء الهی برای اولیاء ممکن است. چنانچه ابن عربی و دیگر عرفا در کتب خود ذکر نموده اند. اما در روایات ما این فناء برای اهل بیت ثابت شده است. اگر حقیقتی به ذات حق تعالی مرتبط نباشد فیض حق به خلق نمی رسد. این مقام علاوه بر حضرات چهارده معصوم علیهم السلام برای حضرت علی اکبر و سکینه علیهما السلام ثابت است و دیگر از انبیاء و اولیاء به آن راه ندارند. این روایت در باره حضرت سکینه از مقام لایتناهی حضرتش حکایت دارد.
ابن عربی در کتاب العبادله در زمینه بهشت گوید: جنت را از آن جهت جنت گفته اند که حجاب بین تو و حق است. زیرا بهشت محل شهوات نفس است اگر خدا کسی را بخواهد او را از شهوتش به دور می کند و از دیده اش پرده را بر می دارد. پس از بهشت غایب می شود در حالی که در آن است. پس پروردگار خود را می بیند.
شیخ بهشت را حجاب برای مشاهده حق می داند و آن را محل شهوات نفسانی می داند خواه آن شهوات ظاهری باشد و یا حتی معنوی و باطنی. در قرآن در باب بهشت آمده و فیها ما تشتهیه الانفس و تلذ الاعین در جنت هر چه که نفسها بخواهد وجود دارد و آنچه که دیده ها از آن لذت ببرد. اما کلمه جنت از جن یعنی پوشیده و محجوب آمده است. شهوت به معنای میل و خواسته است و آدمی در هر عالمی شهوات خاص آن را دارد. در بهشت چون نعمتها بزرگتر و لذات بالاتر از عالم دنیاست، میل وشهوت هم قوی تر است و ترک آن بسیار مشکل تر از ترک شهوات مادی است. اگرچه برای انسانهای عامی و اهل ظاهر هدف رسیدن به بهشت است و تمام اعمال عبادی رابرای رسیدن به آن انجام می دهند ولی عارف و عاشق، بهشت را حجاب رخ یار می بیند و از آن عبور می کند تا جمال یار را ببیند. ظاهر او در دنیا و یا در بهشت است ولی باطنش معلقه بعز قدسک است. او فریاد هب لی کمال الانقطاع الیک سر می دهد و هر چه غیر دوست را کنار زده تا با او آرام گیرد. اما اهل ظاهر به کمترین نعمت بهشتی راضی می شود و خدا را فراموش می کند. اگرچه در دنیا تصورش از نعمتهای بهشتی فقط نعمتهای مادی و عیش و نوش ظاهری است. اما عاشق جز به وصال معشوق آرام نمی گیرد ساقیا جانم بگیر و جام ده / هستیم بستان مرا آرام ده. در کربلا هم امام حسین علیه السلام در شب عاشورا جایگاه اصحاب را از بین انگشتان به ایشان نشان داد اما اصحاب به بهشت فریفته نشدند و رو برگرداندند و به زبان حال گفتند که ما تو را می خواهیم نه بهشت را. به قول خواجه عبدالله انصاری: الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چه کار است؟ الهی اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است. الهی بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی به زندان برون نه کار کریمان است. الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم. مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم. اگر اصحاب حضرتش به بهشت توجه می کردند هرگز به وصال امام حسین علیه السلام که حقیقت شهادت است؛ نمی رسیدند. چون وصال، شایسته کسی است که مهجه قلب و همه هستی خود را در راه یار بدهد اگر یک لحظه به چیز دیگری توجه کند از وصال و قرب محبوب باز می ماند. پس مقامات و کرامت و کشف و شهود معنوی یا بهشت و لذات آن از منظر عاشق و عارف دام راه خداست و همانطور که در دنیا نباید به لذاتش توجه کند در عوالم دیگر و حالات معنوی نیز به دنبال لذات معنوی نباشد.
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در مقام معشوقی از همه چیز بی نیاز است. در کربلا به اصحاب فرمود که اینها با من کار دارند شما بروید من پیمان خودم را از شما برداشتم . عده ای نیز رفتند و فقط عاشقان حقیقی باقی ماندند. عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود. غنای حسینی ظهور غنای الهی است. همانگونه که حق تعالی از همه چیز بی نیاز است مظهر تام او نیز از همه چیز بی نیاز است. ان الله لغنی عن العالمین. او به اصحاب نیاز نداشت بلکه اصحاب به او نیاز دارند بلکه کل هستی محتاج نظر آن معشوق کل است. اگر فرمود هل من ناصر ینصرنی به دنبال یار و یاور نبود این ترجمان کلام حق است که ان تنصروا الله ینصرکم. بدیهی است که کسی خدا را نمی تواند یاری کند. حتی آنچه که برخی گفته اند یعنی دین خدا را یاری کند نیز صحیح نمی باشد چون خدا خودش از همه بهتر دین خود را نصرت می نماید. کسی خارج از حیطه قدرت خدا نیست تا بخواهد او را نصرت نماید. در کربلا اصحاب می خواستند امام را یاری کنند اما زمانی متوجه شدند که آنها محتاج یاری امام هستند و امام به آنها نیازی ندارد. حتی ملائکه آمدند تا به امام یاری رسانند اما امام همه را رد کرد از ملک باد و آب گرفته تا جبرئیل خواستند تا لشگر دشمن را نابود کنند اما امام قبول نفرمود. بزرگی می فرمود امام در شب عاشورا به اصحاب از بین دو انگشت مبارک بهشت را به آنها نشان داد تا هر کس بهشت را می خواهد برود و از جرگه عاشق خارج شود اما اصحاب تا به بهشت نگاه کردند رویشان به طرف امام برگرداندند. و به زبان حال عرضه داشتند بهشت ما تویی. در راه عشق، معشوق برای امتحان عاشق، در راهش از حظوظ مادی و یا حتی معنوی مثل مکاشفه و کرامات و بهشت قرار می دهد تا عاشق حقیقی از عاشق خود و لذایذ نفسانی جدا گردد. به قول ملای روم:
صد هزاران دام و دانه است ای خدا ما چو مرغان حریص بی نوا
دم به دم ما بسته ی دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم.
در نهایت اصحاب در برابر امام همه چیز خود را و مهجه قلب خویش را فدا کردند تا همگی حسینی شوند و محو بحر توحید گردند. اما امام بی نیاز از همه موجودات غیب و شهود، شهادت را برگزید. حتی برای خدا نیز ناز نمود! وقتی خدا به او گفت من پیمان خود را برداشتم و تمام مقامات و درجات شهادت را به تو می دهم اما امام بر نگشت و کار را تمام کرد. این ظهور غنای مطلق حسینی در کربلاست. اوست که مشیت خدا را رقم می زند (نحن مشیت الله) ....
کربلا دل را به یغما می برد ساربان این کاروان را می برد
کربلا خضر ره گمگشتگان مرشد و پیر همه سرگشتگان
سجده بر خاک تو آرام منست بت پرستم بت پرستم بت پرست
کربلا جام مرا لبریز کن قطره را چون بحر طوفان خیز کن
روضه ی رضوان که جای اولیاست یک گلی از بوستان روضه هاست
کربلا مستان سلامت می کنند می گساران را غلامت می کنند
کربلا من خویش را نشناختم؛ بس که روز و شب به تو پرداختم
کربلا هنگامه ی دشت جنون از تو می آید همیشه بوی خون
کربلا افتاده ام دستم بگیر دست من چون از خودم رستم بگیر
کربلا از انبیا بگرفته دست کربلا رفت پا به پای هرچه هست
راه و رسم بندگی در کربلاست شیوه ی پیوستگی در کربلاست
کربلا آب و هوایش عالی است کربلا از هر هوائی خالی است
کربلا یک لحظه از خود رستن است کمتر از آن با خدا پیوستن است
کربلا خاک تو مسجود من است ساجد تو تار و هم پود من است
کربلا آمد مرا یاری کند تا ابد از من نگهداری کند
کربلا ما را سواد آموز کرد این سیاهی شام ما را روز کرد
غم بیا در سینه ام کاشانه کن یا درون دل همیشه خانه کن
ای خدا بنیان غم بنیاد کن خانه ی دل را از او آباد کن
کربلا فریاد تنهایی زند نعره انی انا اللهی زند
لیس غیری لیس غیری فی الوجود اسجدونی اسجدونی فی السجود
شعری از آن بزرگ به مناسبت فرارسیدن ماه محرم تقدیم می گردد. لطایف زیادی در این اشعار نهفته است که ما را توان شرح آن نیست. اما به قدر بضاعت خود اندکی می نگاریم. همانگونه که مکرراً عرض شد، کربلا مکانی مادی نیست لذا کل ارض کربلاست و عاشورا یک روز در 14 قرن قبل نبوده است بلکه کل یوم است. کربلا مقام عاشقی و فنای در معشوق است. کربلا مرتبه ای است که عاشق از خود رها می شود و به خدا متصل می گردد. کربلا نبرد با دشمن بیرونی نیست کربلا جنگ با خودخواهی است. کربلا مبدا و منتهای عشق است. هر چه عشق و محبت در عالم است از کربلا نشات گرفته است. از این رو همه انبیاء و اولیای الهی از کربلا عبور کردند و این عبور به معنای عبور فیزیکی نیست بلکه با حقیقت کربلا و عشق به امام حسین علیه السلام آشنا شدند و در راه محبت و مودت به او محو گردیدند. روایات زیادی در مورد عبور انبیاء از کربلا در کتاب کامل الزیارات ذکر شده است. منجمله در روایتی از این کتاب، وادی ایمن که موسی به خلع نعلین امر شد، به فرات و بقعه مبارکه به کربلا تاویل شده است. خاک کربلا خاکی است که عاشقان با حور و قصور عوض نمی کنند. باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم. امام حسین علیه السلام وتر الله الموتور است یعنی کسی که یگانه خداست و با خدا یکی است و هر کسی بخواهد به توحید برسد باید با او یگانه شود و در او فناء شود. خلاصه اینکه کربلا داستان عاشقی اولیایی است که ماجرای عشق را تا به سر حد توحید رساندند و 72 باب و مسیر سیر الی الله را رقم زدند. شهدای کربلا سبل وصول به حقند و امام حسین علیه اسلام تجلی ذات حق و نقطه توحید است. و شهادت یعنی محو عاشق در معشوق لذا این تربت را باید در نماز بر او سجده کرد. چون مقام سجده بالاترین مرتبه در نماز است و سجده یعنی مقام فنای مطلق و محو کلی در معشوق و این فقط در کربلا حاصل می شود لذا امر به سجده بر تربت حضرتش شده است. چنانچه در روایتی آمده که سجده بر تربت امام حسین (ع) حجابهای هفتگانه را پاره می کند.
همانطور که در مباحث قبلی به آن اشاره نمودیم، اسم در مورد حق تعالی تشریفاتی و به معنای القاب برای او نیست بلکه اسم خدا ظهور خدا به یک تجلی خاص در یک شخص یا پدیده خاص است. در نتیجه هر اسم از اسماء الهی منشاء آثاری است که اسم دیگر منشاء آن اثر نیست. پس اسم ظهور ذات حق است به یک نسبت یا به یک تجلی. از این منظر همه موجودات و تمامی پدیده های هستی ظهورات اسماء الهی هستند. در ادعیه هم اسماء الله به نحو کاملاً دقیقی ذکر شده است. به خلاف تفسیر اهل ظاهر که اسماء الله را تشریفاتی می دانند و تعدد خواندن اسماء را در واقع نوعی تملق و صدا زدن خدا میدانند؛ اما اهل حقیقت هر اسم را منشاء اثری از آثار الهی می بینند لذا بسته به حال اسمی از اسماء را می خوانند. و چون ادعیه از ناحیه معصوم علیه السلام است، علم او به اسماء و اثر هر اسم و مظهر هر اسم کامل است. و وقتی ایشان خدا را با مثلاً با اسم رحمن می خوانند هم اثر و هم مظهر آن اسم را می دانند و حق را به آن نسبت خاص می خوانند. نکته دیگر اینکه هر اسم الهی اثر خاصی دارد که بقیه اسماء آن اثر را ندارند. همین طور به تبع آن، هر شخص از موجودات عالم وجود و هر پدیده، در واقع منحصر به فرد است چون اثرش در عالم منحصر به خود اوست ودیگری نمی تواند چنین تاثیری را داشته باشد. لذا در روایت است که اذا مات العالم مات العالم و یا ثلم فی الاسلام و امثالهم. و عالم منظور عالم به علم حقیقی بالله است نه علوم ظاهری. چون اثرش در هستی نهان شده و عالم دیگر نیز چنین اثری ندارد و لو اینکه در مقام و مرتبه از او بالاتر باشد. علتش هم این است که هر اسم از اسماء حق اثرش با سایر اسماء متفاوت است. مثلاً اسم مالک آثارش با اسم غفار فرق دارد اسم محیی با ممیت متفاوت است. و یا اگر کسی بیمار است خدا را با اسم یا شافی می خواند. امام معصوم علیه السلام با علم تام به اسماء الله بر حسب حال و یا نیاز خود در دعا ترتیب خاصی از اسماء را می خواند. معمولاً در بسیاری از ادعیه می خوانیم اللهم انی اسالک باسمک یا فلان و یا فلان و چون اثر آن اسم و مظهرش را می شناسد، حاجتش به طور قطع روا می شود. نکته دیگر اینکه در برخی دعاها به نحو غیر مستقیم اسمایی خوانده می شوند مثل برخی ازادعیه آمده که باسمک الذی تجلیت علی موسی و یا باسمک الذی رفعت به السموات بلا عمد و یا باسمک المخزون المکتوب یا باسمک الذی مشی به الخضر علی قلل الماء و یا باسمک الذی به احیی عیسی بن مریم و ... البته بدون شک کسی جز حقیقت ولایت کلیه معصومین علیهم السلام از تمامی اسماء و آثار و مظاهرش خبر ندارد چنانچه در پایان دعای سمات به آن اشاره گردیده است. اولیاء و انبیاء نیز به حسب درجه خود از این علوم بهره مندند و افراد عادی نیز اغلب بهره ای جز ظاهر الفاظ از حقایق اسماء ندارند اگرچه همین ظاهر لفظی نیز برای خود اثراتی دارد. روزی یکی از اصحاب خاص امیر المومنین علیه السلام به ایشان از فقر و بدهکاری شکایت می کند و حضرت به او می فرماید آن اسمی که از ما می دانی را به این سنگ بخوان و مشتی از آن بردار و مخارجت را تامین کن. صحابی آن اسم مخصوص را میخواند و سنگ طلا می شود و مشتی را بر میداردو مجدداً آن اسم را می خواند و سنگ به حالت خود بر می گردد و با آن طلا مخارجش تامین می شود. نکته دیگر اینکه اولیای الهی از اسماء خدا در جای خود استفاده می کنند و هرگز از روی هوا و هوس و یا خودنمایی به اسماء خدا توسل نمی کنند. چون اعمال و رفتار ایشان تابع فرامین خداست نه نفس و حتی عقل خود.
در دعایی که از حضرت علی علیه السلام منقول است می خوانیم : لااله الا الله عدد الیالی و الدهور لا اله الا الله عدد امواج البحور و ...حضرت در این دعا توحید را در کثرات مشاهده می کند و می فرماید لا اله الا الله به اندازه عدد روز و شب و به قدر امواج دریاها و به قدر سنگها و شنها و به قدر موها و کرکها و ... از دیدگاه عقل جزیی بشری توحید با این کثرات خیلی مناسبت ندارد. اما دیده عین اللهی ولی مطلق توحید را در همه این کثرات مشاهده می نماید. از منظر ما کثرت حقیقی است ولی از دیدگاه او، کثرت اعتباری و وحدت حقیقی است. لذا در همه چیز حق را و اسم اعظم خدا را مشاهده می کند. ما رایت شیئاً الا و رایت الله قبله و بعده و معه و فیه. لذا از دید عارف کامل جز او کسی و چیزی نیست و عالَمِ در نزد عامه، نزد عارف عبارت از خیال در خیال است. اوست که ظاهر در کثرات است. کثرات در واقع ظهور اسم الظاهر خدا هستند.
غیرتش غیر در جهان نگذاشت لاجرم عین جمله اشیا شد
در روایتی از حضرت علی علیه السلام نقل است که با یکی از اصحاب از کنار کلیسایی عبور می کردند صدای ناقوس بلند شد حضرت به صحابی فرمود می دانی که این ناقوس چه می گوید؟ عرضه داشت خیر. حضرت فرمودمی گوید سبوح قدوس رب الملائکه والروح. گوش اذن اللهی حضرت، ذکر توحیدی ناقوس را شنید. همه اشیاء و موجودات در ذات خود ندای لااله الا الله سر می دهند، اما هر گوشی آن را نمی شنود. این دعا به ما می فهماند که کثرت ظاهری هرگز توحید حقیقی را نفی را نمی کند. نکته دیگر اینکه انسان کامل و ولی مطلق، در همه اشیاء خدا را ذکر می کند. او و جود بسیطی است که حق تعالی را در اشیاءعبادت می کند. یعنی عبادت همه اشیاء در واقع ظهور عبادت ولی مطلق است. سنگ و جماد و نبات و انسان و شب و روز زبان به تهلیل دارند. اما اینها در واقع خودشان خدا را عبادت نمی کنند بلکه انسان کامل است که در این اشیاء به زبان حال و قال، حق را می پرستد. به ذکر او آسمانها و زمین تهلیل می گویند.
موت فقط به معنای مرگ در لسان عامه نیست؛ بلکه معانی متعدد را شامل می شود. در لسان قرآن و شرع، ما یک فوت داریم و یک موت. به نظر می رسد در اغلب موارد در آیات و روایات فوت به معنای مرگ ظاهری و موت به معنای مرگ باطنی باشد. مرگ ظاهری یعنی رجوع از عالم پائین به عالم بالاتر مثل مرگ مادی که رجوع از این جهان مادی به عالم برزخ و مثال است. رجوع از برزخ به قیامت هم، فوت است چون به نوعی مرگ ظاهری است یعنی از قالب مثالی به قالب اخروی ارتقاء می یابد که این هم نوعی مرگ ظاهری چون قالبها برای روح و جان انسان ظاهر محسوب می شود. در دعا آمده که اللهم الرزقنا التجافی عن دار الغرور و الانابه الی دار السرور و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت (خدایا به من روزی کن تا از این دار غرور خارج و به دار سرور و شادمانی رسم و مستعد موت باشم قبل از اینکه فوت مرا دریابد.) در این فقره از دعا که از حضرت زین العابدین علیه السلام منقول است حضرتش به تفاوت بین موت و فوت اشاره دارد و می فرماید که قبل از رسیدن فوت که مرگ ظاهری است من آماده موت باشم که مرگ باطنی است. در اکثر آیات و روایات به کلمه موت اشاره شده نه به فوت. و این به علت اهمیت مرگ باطنی است و گرنه مرگ ظاهری اهمیت چندانی ندارد زیرا فقط نوعی تغییر قالب انسانی و تغییر عالم بیرونی است. اما موت تغییر درون و حال و جان انسان است. از این رو متعلق خلقت قرار می گیرد به خلاف مرگ ظاهری که متعلق خلقت نیست. خلق الموت و الحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملاً. مرگ ظاهری از آن رو که عدمی است متعلق خلقت قرار نمی گیرد زیرا مخلوق یعنی موجود و عدم، موجود نمی شود.
اما موت در بیشتر موارد چون منظور مرگ باطنی است در قرآن و روایات بیشتر ذکر شده است. در لسان عامه هم گاهی مرگ به معنای باطنی ذکر شده است. مثلاً می گوییم مُردیم از گرسنگی یا کسی که دیگری را زیاد اذیت کند می گویدتو که ما را کشتی و امثالهم.در عرفان موت یا مرگ به معنای مرگ باطنی است و آن رهایی از هوا و هوس و در نهایت رهایی از خود و فنای در محبوب است. این مرگ از منظر قرآن هم بالاترین مقام برای انسان است. چنانچه در آیه شریفه آمده: و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله (کسی که از خانه خودبه سوی خدا و رسولش مهاجرت نماید و سپس مرگ او را فرا گیرد اجرش با خداست.) در این آیه موت اشاره به مقام فنای در خدا دارد و مهاجرت به معنای سیر و سلوک به سوی اوست. موت یا مرگ مراتبی دارد که فنای در حق مرتبه کامل و نهایی آن است ولی مرگ در مراتب ابتدایی یا متوسط شامل افراد عادی نیز می شود. هر چیزی که انسان از دست بدهد به نوعی مرگ است از مال تا جان. پول و شهرت و مقام و لذات ظاهری و بیماری و ... همه نوعی مرگ است. تا جایی که انسان هستی خود را در راه معشوق از دست می دهد. این مرگ و موت هدف سالک است و این مرگ است که بالاترین ارزش را دارد و اگر معصوم یا اهل معنا آرزوی مرگ می کنند منظورشان این مرگ است نه مرگ ظاهری و قالبی. این مرگ شیرین است لذا حضرت قاسم در پاسخ امام حسین علیه السلام در باره موت عرضه داشت که احلی من العسل از عسل شیرین تر است. زیرا بالاترین راحت و آرامش، در فنای در حق است.
ساقیا جانم بگیر و جام ده هستیم بستان مرا آرام ده.
اما همین مرگهای ابتدایی نیز انسان را به موت حقیقی نزدیک می کند. فقر و مرض و آزار مردم و ناراحتی ها انسان را از این دنیا بیزار و متوجه خدا می کند. و هر مرگی و ابتلایی انسان را به او نزدیکتر می نماید. خلق را با تو بد و کج خو کند تا تو را ناچار رو آن سو کند. و انسان وقتی از هواها و حب دنیاها رهایی پیدا کرد آن وقت شیرینی مرگ و خلاصی از دنیا را می چشد اما دیگران که سرگرم دنیا و هواهای نفس اند از مرگ و از دست دادن دنیا می ترسند زیرا لذت را در دنیا می بینند. و دنیا هر آنچه غیر خداست را شامل می شود خواه مادی باشد یا غیر مادی و اخروی. نتیجه اینکه مرگ شامل: مرگ مادی و انتقال به عالم دیگر. دوم به معنای از دست دادن لذات دنیوی و نعمت های آن و سوم که مرگ حقیقی است یعنی فنای در حق تعالی است.
با توجه به آیات و روایات و همچنین نظر اهل معنا، انسان دارای ابعاد وجودی مختلف است که با هر بعد ادراکات خاص خود را دارد. ابعاد یا قوای انسان به حسب کلی عبارتند از جسم مادی، قوه خیال، عقل یا روح و قلب. شرح اینها را اجمالاً در برخی از پستهای قبلی آورده ام. نکته در اینجا این است که پس از مرگ انسان چه ادراکی از خود و عالم پیرامون خود دارد. عرفا معتقدند که انسان در هر عالم یک ظاهر و یک باطن دارد. مثلاً در این جهان ما یک جسم فیزیکی مادی داریم که ظاهر ماست و ابعاد دیگر وجودمان باطنی تلقی می شود. پس از مرگ انسان این جسم را ترک می کند و روح و باطنش به جسم برزخی تعلق می گیرد. اگرچه جسم برزخی در حال حیات دنیوی نیز موجود است اما ما به آن توجه نداریم فقط در زمان رویا و خواب دیدن توجه ما به صورت برزخی است و در واقع با صورت و جسم برزخی می بینیم و سخن می گوییم و حرکت می کنیم در حالی که جسم مادی خفته است. در برزخ انسان ظاهرش جسم برزخی و باطنش همان ابعاد روح و قلب است. و در عالم قیامت یا روح یا عقل که هر یک به اعتباری به عالم پس از برزخ اطلاق می گردد؛ انسان دارای یک ظاهر و یک باطن است. ابن عربی معتقد است که روح انسان در هر عالمی از عوالم بدون جسم یا قالب ظاهری نخواهد بود بر این اساس انسان در عالم برزخ دارای صورت و یا جسم برزخی است و در عالم قیامت یا روح یا عقل که به اعتبارات مختلف اسامی گوناگون دارد نیز؛ روح یک قالبی دارد. همانگونه که دراین جهان ما لذت یا رنج جسمی و روحی داریم در عوالم دیگر هم لذت یا الم هم روحی است و هم ظاهری. در اینجا گفته می شود که مثلاً شکنجه روحی بدتر از شکنجه جسمی است و یا آرامش روح از آرامش جسم مهم تر است. در آخرت نیز قضیه به همین منوال است؛ لذت و الم هم روحی است و هم ظاهری. تفاوت ماهوی بین این جهان با عوالم دیگر نیست چون روح ما ثابت است و فقط صورتها و قالب ها متغیر هستند. لذت و الم اصلی هم مربوط به روح است. مثلاً گفته شده که حرمان روحی بالاتر از عذاب ظاهری جهنم است. در قرآن آمده که فوا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله. انسان حسرت می خورد از دوری از خدا. یا حضرت علی علیه السلام می فرماید: الهی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک یا اهل معنا این قدر از فراق نالیده اند؛ به جهت اهمیت مرتبه روح و جان است به ظاهر و قالب. در نتیجه بهشت و جهنم هم دارای دو بعد ظاهری و باطنی است. ممکن است کسی در بهشت به حسب نعم ظاهری با دیگری برابر باشد از حور قصور و طعام و شراب ولی یکی در قلب با خدا باشد و هر دمی تجلیات او را مشاهده نماید ولی دیگری فقط سرگرم ظاهر باشد و نداند که آن مرد الهی در چه حال و مشاهده قلبی است. نکته دیگر اینکه هر چیزی در عالم محتاج رزق است و این اعم از مادیات و غیر مادیات است. همانطور که در این جهان بدن ما نیازمند غذاست، بدن برزخی یا قیامتی هم محتاج غذاست که آن غذا یا غذای بهشتی است و یا غذای جهنمی. روح هم در هر عالمی نیاز به غذا دارد که آن غذاهای معنوی مثل عبادات و عقاید صحیح است و یا مکاشفات و مشاهدات غیبی و بالاتر از همه مشاهده جمال محبوب و ادراک تجلیات اوست. و اگر جهنمی باشد روحش در غم دنیا و حسرت مادیات است.
تقیه در عرف علمای ظاهر و عوام مردم یک مرتبه ظاهری فقهی است که معمولاً در زندگی کمتر موردی رخ می دهد که انسان مجبور به تقیه شود. که آن اغلب برای حفظ جان از شر دشمنان است که می تواند اعتقادی یا عملی باشد. یعنی انسان مذهب و دین خود و اعمالش را برای حفظ جان مخفی کند. اما تقیه به همین جا ختم نمی شود؛ اهل معرفت به جهت احوال و مقامات خود نیز باید برخی از اعتقادات و رفتار خود را از خلق مخفی نمایند. در روایات نقل است که التقیه دینی و دین آبایی. دین ائمه هدی علیهم السلام تقیه است. که این به جهت عدم ادراک مردم عامی از حقایق و بطون عالم وجود است. در قرآن و روایات تقیه بسیار به چشم می خورد. همانطور که بزرگسالان در بسیاری موارد از کودکان تقیه می کنند اهل الله هم ناچار از تقیه می باشند. یه عنوان مثال چون عامه در شرک خفی بسر می برند و از توحید حقیقی بویی نبرده اند افعال را به خود و دیگران نسبت می دهند. اهل الله هم مجبورند به زبان عامه با آنها سخن بگویند اگرچه در دل مخالف آن باشند. چون سر و کارت با کودک فتاد پس زبان کودکی باید گشاد. حتی در بین انبیاء و اولیاء نیز اختلاف درجه در توحید و حقایق وجود دارد چنانچه خضر به موسی گفت انک لن تستطیع معی صبرا ( تو طاقت نداری با من صبر کنی) و علت آن هم طبیعی است چون تو علم به کارهای من نداری و کیف اصبر ما لم تحط به خبراً. افراد عامی هم چون علم به توحید و حقایق ندارند، کملین با ایشان به زبان کودکانه سخن می گویند که این تقیه اولیا است. به عنوان نمونه معصومین علیهم السلام به همه چیز در عالم علم دارند اما در اغلب موارد این علم را به مردم نشان نمی دادند و اخبار را از مردم سوال می کردند در حالی که پاسخ را می دانستند! ایشان از همه چیز بی نیاز بودند اما در ظاهر با مردم غذا می خوردند و می خوابیدند و ...
بدون شک بالاترین مرتبه تقیه از آن حضرات چهارده معصوم علیهم السلام است چون علاوه بر عوام الناس، ایشان ممکن است از بسیاری از خواص و اهل معرفت نیز تقیه کنند. چون کسی به علم لایتناهی ایشان احاطه ندارد. اولیا نیز به حسب علم خود عمل می کنند. پس کلام معصوم به حسب فهم شنونده است نه به اندازه علم خود که عین حقیقت می باشد. گاهی در روایات سخن به گونه ای است که عوام از آن فهم ساده دارند و سالک به قدر سلوکش و عارف به اندازه معرفتش. قرآن نیز به همین منوال بیان نموده است. نکته دیگر در باب تقیه این است که گاهی سالکین و مجذوبین به جهت غلبه حال و تجلی الهی تقیه نمی نمایند و بی پرده برخی از اسرار و حقایق را بیان می کنند که عوام طاقت قبول آن را ندارند. این نوع سخنان موجب تکفیر ایشان می شود. در حالی که سخن حق و حقیقت است و عامه مردم در واقع در کفر و شرک به سر می برند نه ولی الهی و سالک راه خدا. اما این بی پرده سخن گفتن و عدم تقیه ممکن است در مورد اهل جذبه و به حسب غلبه حال بر ایشان پدید آید و چون ایشان در توحید غرقند به عالم مادون خود و خلق توجهی ندارند. ولی اولیای کامل مکمل احکام تقیه را مراعات می نمایند و ضمن حفظ مرتبه توحیدی و فنای الهی خود از مردم نیز تقیه می کنند و هر حرفی را برای عامه نمی گویند. کسانی مثل حلاج و بایزید و جنید گاهی به جهت غلبه حال مراعات مردم را نمی نمودند اما کملین همانند معصومین مراعات حال مردم ضعیف را می نمایند. لذا شطحیات از کملین معمولاً سر نمی زند ولی از کسانی که در سفر دوم از اسفار اربعه هستند صادر می گردد.
جمعه آخرین روز هفته است که به جهت تاکید شرع به اهمیت آن روز تعطیل در بین مسلمین است. روزی که بیع را باید ترک نمود و ذروا البیع. روزی است که متعلق به امام زمان است و حضرتش در آن روز ظهور خواهد نمود. یکی از اعیاد جمعه است و ... اما حقیقت جمعه چیست؟ یکی از نام های روز قیامت یوم الجمع و یوم المجموع است. جمعه با قیامت در ارتباط است. دنیا عالم تفرقه و یا به عبارتی فرق الفرق است در مقابل، قیامت مرتبه و یا عالمی است که همه حقایق جمع است. زیرا ظهور حق تعالی و ظهور حجت خداست. و هرگاه امام زمان برای کسی ظاهر شود، حقایقی بر او مکشوف می شود. آن زمان قیامتش به پا شده است. زیرا قیامت زمان فیزیکی برای همه مردم نیست بلکه قیامت مقام و مرتبه است که برای هر کس در زمان خاصی رخ می دهد. اگر به مقام قیام و استقامت باطنی برسی آن وقت قیامتت به پا شده است و لو اینکه در این جهان مادی باشی. همچنین جمعه نیز یک مقام معنوی است و این روز جمعه که زمان فیزیکی است نشانی از آن حقیقت است. جمعه باطنی زمانی است که ولیّ در قلب مومن ظهور می کند. در نتیجه او از تفرقه ها به جمع می رسد چون خدا در قلبش ظاهر شده است. همچنین عید است یعنی رجوع به اصل و مبدا. در آن روز بیع را باید ترک نمود زیرا بیع مربوط به زمانی است که بنده در بعد از حق است که تصور می کند عملش او را به قرب می رساند و یا اینکه در مقابل عمل، به دنبال ثواب و پاداش است اما انسانی که به ولایت راه یافت، دیگر با حق معامله نمی کند.عبادتش برای هدف خاصی نیست بلکه تحت جذبه عشق به عبادت می پردازد.
یکی از القاب امام زمان علیه السلام، صاحب الزمان است. بزرگی می فرمود صاحب الزمان یعنی همنشین و مالک زمان. حضرت ولی عصر(عج) مالک زمان است. یعنی زمان تحت قدرت اوست. او زمان را هرگونه که بخواهد اداره می کند. او تحت سلطه زمان نیست بلکه زمان تحت اراده حضرتش حرکت می کند. ما انسانهای عادی اسیر زمان و مکان و ماده و صورت هستیم. اما ولی خدا محصور در این صورتها نیست. برای او زمان ومکان و دنیا و آخرت تفاوتی ندارد. او هر گاه اراده کند در هر زمانی ظاهر می شود برای او گذشته و آینده معنا ندارد. برای او هیچ صورتی محدود کننده نیست و هر گاه بخواهد در هر صورتی ظاهر می شود خواه صورت مادی یا غیر مادی باشد.
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد
لذا حقیقت ولی مطلق، اول است در عین آخر و ظاهر است در عین باطن. ماهیت اسیر دستان یداللهی اوست و موجودات همه بدنبال گرد نعال وی. ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم و از هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم. تو در پس پرده غیبت نیستی این غبار هواها و انانیتهاست که حجاب روی توست. أنَّکَ لا تَحْتجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إلا أنْ تَحجُبَهُمُ الأعمالُ السَّیِّئَهُ دُونَکْ. امام در پس پرده نیست بلکه آن پرده خود تویی که از امام حاضر خود، غایبی. او همیشه با توست ولی تو می اندیشی که در جایی دور و غافل از شیعیان است. او حاضر است و هستی را اداره می کند اما ما نمی بینیم. همه امور هستی از عوالم غیب گرفته تا عالم دنیا در دستان الهی اوست. او منتظر نیست تا روزی زمان ظهورش فرارسد و تازه بخواهد برای خود لشگر و سپاهی سازد و دشمنان را نابود سازد. این تصور کودکانه از امام زمان نتیجه امام نشناسی ماست. من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه. چه بسیارند اهل عبادت و مسجد و تهجد که امام نشناسند و به مرگ جاهلی می میرند. در این شب میلاد حضرتش عرضه می داریم که ای صاحب دلهای بی قراران، این پرده های هوا و هوس و انیت ما را کنار زن و دیدگان ما را به نور خود روشن فرما و در قلب ما ظهور کن و بتهای هوا و هوس را بشکن. با دست خود این دجالیتها و دروغها را نابود نما و آن شخص دومی را که درون ما نماد مخالفت با ولایت است را به آتش کش. تکیه به کعبه قلب کن و ندای انا المهدی سر ده و ما گمراهان را هدایت نما یا هادی المضلین.
ذنب در اصطلاح به معنای گناه و لغزش است. اما دقت در معنای لغوی می تواند برای معنای دقیق عرفانی راهگشا باشد.معنای اصلی کلمه همواره می تواند برای فهم بهتر به ما کمک نماید.زیرا همانطور که قبلاً هم اشاره شد، در بیشتر موارد در لسان شرع منظور، معنای اصلی می باشد نه معنای اصطلاحی و عرفی آن. ذنب درلغت به معنای دم و دنباله است. به این سبب در معنای گناه به کار رفته است که گناه دنباله ای دارد که انسان را در بر می گیرد. اما بنا بر آنچه که بزرگی می فرمود ذنب مختص گناهان متعارف نمی باشد بلکه هرگونه تعلق خاطر و دلبستگی و توجه نوعی ذنب است. این، شامل همه تعلقات انسان می شود. به زبان ساده یعنی انسان باید هر چیز که به دنبال خود بسته رها کند تا فارغ البال به سوی دوست برود؛ و گرنه با تعلقات راهی به او نیست. از این منظر آیات یا ادعیه در این باب معنای بسیار عمیق تری پیدا می کنند. چنانچه که به نبی خطاب واستغفر لذنبک می شود منظور هر گونه وابستگی و تعلق است. نکته در این آیه این است که ذنب به مفرد آمده نه جمع؛ که می تواند اشاره به این باشد که یک ذنب است که بقیه ذنوب به آن وابسته اند و آن خودبینی و انانیت و بلکه انیت است. چنانچه خطاب به یکی از عرفا آمد که وجودک ذنب لا یقاس به ذنب. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز. اگر انسان بخواهد به توحید برسد باید انانیت و انیت خود را در محبوب محو کند و چون خود را ندید در نتیجه چیزی هم از گناهان و تعلقات به دنبال او نخواهد بود. پس او دیگر ذنبی نخواهد داشت. و ذنوبش تحت مغفرت حق قرار می گیرد. البته این کار با ریاضت سالک به دست نمی آید بلکه با عنایت حق و تجلی او این ذنب پاک می شود. در این هنگام او بی گناه می شود و به مرتبه ای از عصمت دست می یابد. زیرا به مقام توحید راه یافته است.
علم در زبان عربی معادل دانش و دانستن در زبان فارسی است. به لحاظ لغوی هر نوع دانستن با کلمه علم مترادف است. مثلاً اینکه ما می دانیم امروز شنبه است؛ خودش دانستن یا علم است. اما به لحاظ اصطلاحی، علم یا دانش به دانستنی گفته می شود که به وسیله تعلیم و تعلم یا انجام آزمایش و تجربه حاصل می شود. مثلاً ما به فیزیک، شیمی، ریاضی، ادبیات، پزشکی، فلسفه، الهیات و ... علم می گوییم. همانطور که در مباحث پیشین اشاره شد؛ در تفسیر از آیات و روایات نباید به معنای اصطلاحی هر کلمه اکتفا نمود. در بسیاری از موارد، معنایی که شرع از یک کلمه اخذ می کند با معنای عرفی و مصطلح آن بسیار متفاوت است. از علم در لسان شرع به نور و معرفت قلبی یاد شده نه آنچه که توسط تعلیم و تعلم یاد گرفته می شود. لیس العلم بکثرة التعلیم و التعلم بل العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء من عباده. و یا العلم ثلاثه آیة محکمه فریضة عادله سنة قائمه. این علم بی شک فقه و اصول و فلسفه و عرفان مصطلح و یا علوم دانشگاهی نیست. بلکه نورانیت قلب در شناخت خدا و سیر به سوی او و معرفت اولیای حق است. حتی این نور با عبادت و ریاضت ظاهری هم بدست نمی آید بلکه با عنایت حق تعالی به بنده می رسد. مگر تقوای تام قلبی که اتقوا الله و یعلمکم الله. بزرگان از عرفا مثل مرحوم امام خمینی معتقدند که علم اصطلاحی گاهی حجاب می شود حتی علم توحید. و یا به قول جناب حافظ: بشوی اوراق اگر هم درس مایی که علم عشق در دفتر نباشد. از این رو علم در لسان شرع و همچنین زبان اهل عرفان، علمی است که حاصل تجلیات خدا بر قلب عبد است. لذا علماء ورثه انبیاءاند و این میراث، علم الهی بالتجلی است نه فقط علم به ظواهر شرعی که در کتب نقل شده است. در نتیجه آنچه که در روایات از فضیلت علم و عالم فرموده شده از قبیل گسترش بال ملائکه برای طالب علم یا ارزش عالم نسبت به عابد و امثالهم شامل علوم حوزوی و دانشگاهی نمی شود. اگرچه این علوم ظاهری نیز برای نفوس مستعده می تواند مفید و اقع گردد. اما خدا و معصومین علیهم السلام به اینها علم نمی گویند. زیرا حق تعالی و یا معصوم در مورد هر کلمه، معنای کامل و حقیقی آن را مورد نظر دارد.
شیخ محمود شبستری از عرفای قرن هشتم که به خاطر تالیف کتاب گلشن راز شهرت دارد کتاب دیگری به نام حق الیقین نیز دارد در بخشی از این کتاب در باب ممکنات گوید:ممکن امری است اعتباری که عقل بر وفق خویش از ادراک وجود و عدم به هم درذهن ترکیب کند، و چون به نهایت طور خویش رسد که مبداء طور کشف است حکم کند بدانکه اعتباریات را در خارج وجودی نیست: ان هی الا اسماء سمیتموها انتم و آباءکم.(اینها نیست مگر اسمایی که شما و پدرانتان آنها را نام نهادید) جسم وجسمانیات از جواهر و اعراض به جملگی از امور اعتباری اند، به حقیقت وجود خارجی ندارند: کمثل غیث اعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما. وحدت چون متعین شد نقطه گشت و از سرعت انقضا و تجدد تعینات متناسبه مانند خطی صورت بست، و باز از تجدد تعین خطی جسم پیدا گشت و از تجدد تعینات جسمی حرکت مصور شد و ازتعینات متوافق زمان در وهم آمد و کثرت موهومۀ غیر متناهی نمودن گرفت: کسراب بقیعة یحسبه الظمآن ماء حتی اذا جائه لم یجده شیئا. حقیقت- چون از توهم وجود، معدوم و ممکن و تعینات معدومات کثرت ناشی گشت الى مالانهایة، هر مرتبه از او به مثابت اعداد ازواحد به خاصیتی و اسمی مخصوص شد و اختلافات عدمی، نمودن گرفت: و لو شاء ربک لجعل الناس امة واحدة ولایزالون مختلفین الا من رحم ربک و لذالک خلقهم. و پیوسته در اختلافند مگر آنهایى که پروردگارت رحمشان کرده باشد و بهمین منظور هم خلقشان کرده است.
در عرفان وحدت حقیقی و کثرت اعتباری است. چیزی جز حق در عالم نیست و کثرات در واقع موهوم و معقولند. آنچه که ما از عالم می بینیم حقیقت عالم نیست بلکه صورت وهمیه عالم است. در هستی چیزی جز ظهور حق تعالی وجود ندارد. عارف در مقام فنا و محو کلی جز حق نمی بیند و احکام کثرت بر او جاری نیست. شاید دعای: یا هو یا من لا هو الا هو. هیچ هویتی جز حق نیست؛ اشاره به این معنا باشد. عارف در مقام صحو بعد المحو و سفر چهارم از اسفار اربعه که رجوع به خلق است، عالم را ظهور و آیه خدا می بیند. اما مشکل ما در درک حقیقت این است که عقل، عاجز از ادراک معنای ظهور و تجلی است. زیرا عقل، ظهور را غیر از مُظهر می داند. در حالی که در ظهور، غیریت نیست. اما کملین از اولیاء این حقیقت را ورای طور عقل ادراک می کنند و بدیهی است که نمی توانند آن را برای خلق تبیین کنند.
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
در نتیجه برای دریافت توحید باید از ابزاری غیر از عقل نظری سود جست که آن شهود تام قلبی است که مافوق عقل، حتی عقل کلی است. پس آنچه که فلاسفه در باب وجود سخن گفته یا متکلمین همگی به بیراهه رفتن است چون ابزار آنها عقل است و عقل در ادراک وحدت ناتوان است. فیلسوف یا متکلم دانا کسی است که در این باب سکوت کند و به عجز خود از درک توحید اعتراف کند. وگرنه سخنش جز شرک نخواهد بود.
در ادبیات عرفانی به خصوص اشعار حافظ، محتسب به معنای عقل جزیی یا انسان عاقل است. چون عقل حسابگر است و محتسب در معنای اصلی یعنی حسابگر. اما این لغت در ادبیات عامیانه به معنای پلیس و مامور حکومتی است. او هم چون از مردم حساب پس می گیرد محتسب نامیده شد. معمولاً در اشعار حافظ محتسب کسی یا چیزی است که با شراب و مستی عاشق مخالف است. ساقی بیار باده و با محتسب بگو / انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت. یا محتسب کسی است که کار و عمل را به دستور و وظیفه و تکلیف انجام می دهد به خلاف عاشق که اعمالش با حساب و کتاب و سود و زیان نیست. دوستان دختر رز توبه ز مستوری داد / شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد.
عشق در باطن حرکت می کند و تحت تاثیر تجلی و جذبه معشوق است و به دنبال منفعت نیست خواه آن منفعت ظاهری باشد خواه معنوی. اگر در ظاهر به محبوب راهی نداشته باشد در باطن و در قلب خود شرابی دارد که عقل محتسب آن را نمی تواند مختل کند. چنانچه حافظ گوید: محتسب نمی داند این قدر که صوفی را / جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی. عقل مست ریاست است ولی عاشق مست جمال یار است ودر جام جم خود تجلیات محبوب را مشاهده می کند.
یکی از القاب حضرت زهراء سلام الله علیها صدیقه می باشد. بنا به تفسیر یکی از بزرگان، صادق یعنی کسی که مطابق واقع و حقیقت سخن می گوید اما صدیق یعنی کسی که مطابق سخن او در عالم خارج ظاهر می شود. یعنی او مصداق عینی می سازد و هر چه بگوید همان می شود. بر این اساس هرچه حضرتش بفرماید در عالم تحقق می یابد و قولش مثل قول حق است بلکه همان قول حق است. چنانچه گفت انما امرنا اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون. پس صدیقه به عکس تفسیر اهل ظاهر فقط به معنای راستگو نیست بلکه به معنای مصداق ساز در خارج است.
لقب دیگر آن حضرت محدثه است. این لقب نیز به درستی تفسیر و تعبیر نشده است. در سخن اهل ظاهر محدث کسی است که حدیث از پیامبر یا اهل بیتش نقل کند. اما معنای حقیقی حدیث، سخن نو و تازه. حدوث و حادث هم مترادف حدیث است یعنی چیزی که قبلاً نبوده و سابقه نداشته و تازه است. محدث حقیقی کسی است که از جانب خدا سخن یا حقیقتی را که قبلاً هیچ سابقه ای نداشته آشکار می سازد. حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها تجلیات و حقایقی از ذات الهی را ظاهر می سازد که تا کنون هیچ نبی یا ولیی در عالم ظاهر نساخته بود. لذا محدثه است یعنی کلام نو و تجلی بی سابقه الهی است.
در ادعیه تعقیبات نماز آمده است که: اللَّهُمَّ أَنْتَ السَّلاَمُ وَ مِنْکَ السَّلاَمُ وَ لَکَ السَّلاَمُ وَ إِلَیْکَ یَعُودُ السَّلاَمُ سُبْحَانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ وَ سَلاَمٌ عَلَى الْمُرْسَلِینَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ... سلام یکی از اسماء الهی است. این دعا پس از تسبیحات حضرت زهراء (س) وارد شده است. بزرگی فرمود که سلام در قرآن منظور حضرت زهراء (س) است. دقت در این دعا دو نکته مهم به ما می آموزد یکی اینکه بعد از تسبیحات حضرت زهرا (س) آمده یعنی با این تسبیحات و با حضرتش در ارتباط است و دیگر اینکه در ادامه دعا به همه انبیاء و ائمه هدی سلام می فرستد به جز خود حضرت زهراء. شاید منظور این باشد که آن حقیقت، خود سلام است. انت السلام؛ تو سلامی و سلام از توست و به تو باز می گردد. حضرتش (س) مظهر اسم سلام خداست. مرسلین و انبیاء با او آشنا بودند. نکته دیگر اینکه در تمام زیارت ها همیشه ابتدا به سلام است السلام علی ... رد سلام واجب است حتی در حال نماز. به جای خداحافظی در اتمام نماز و در زبان عربی سلام می گوییم. اگر سلامت و دوری از آفات و مضرات مادی و معنوی می خواهی با سلام یعنی حضرت زهراء سلام الله علیها باید ارتباط برقرار کنی. نام او و توسل به او دارالسلامی است که خدا به آن دعوت نموده والله یدعوا الی دار السلام. لذا او و شیعیانش فطمت من النار او و شیعیانش از آتش به دورند. هر کس در عالم وجود، سلامتی می خواهد باید با آن حضرت ارتباط برقرار کند و در کنف حمایت او قرار گیرد و گرنه در آتش دنیا و آخرت و هواهای نفسانی گرفتار می شود. غافل اهل ظاهر که آن حقیقت را در حجاب ظاهری خلاصه نمودند.
در قرآن 61 مرتبه کلمه قریه و قری ذکر شده است و در مقابل 14 مرتبه کلمه مدینه آمده است. قریه به معنای روستا یا شهر کوچک است در مقابل مدینه که شهر بزرگ می باشد. دقت در این آیات نکته مهمی را در بردارد و آن اینکه معمولاً آیاتی که در مورد اهل قریه آمده با الفاظی مثل ظالم، نائم، بی ایمانی، کفر، عمل خبیث همراه است. در این آیات اغلب خداوند اشاره به هلاک نمودن اهل قریه توسط حق دارد. همانگونه که قبلاً نیز اشاره شده قریه یا روستا منظور همین روستای ظاهری نیست. بلکه مرتبه و جایگاهی است که اهل دنیا در آن هستند و اهل قریه به عبارتی اهل دنیا و اسیر دنیا و هواهای نفسانی هستند. و ان من قریه الا نحن مهلکوها قبل یوم القیمه او معذبوها عذاباً شدیداً. در این آیه اشاره شده که تمام قریه ها قبل از روز قیامت هلاک می شوند. در روایاتی توصیه شده که در روستا نمانید و به شهر بروید زیرا اهل روستا و قریه ظالمند. مرحوم حاج آقا دولابی نیز در سخنان خود به طور غیر مستقیم به این موضوع اشاره دارد. در آیه دیگر مومنین می گویند که ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها. از این مطالب نتیجه می گیریم که اهل قریه اهل دنیا و در بعد از حق به سر می برند به خلاف اهل مدینه که در اغلب آیات از ایشان به خوبی یاد شده است. به نظر می رسد اهل مدینه اهل معنا و اهل معرفت باشند. در برخی آیات از اهل مدینه با لفظ رجل که به معنای مرد الهی و ولی خداست یاد شده است. و جاء رجل من اهل المدینه یسعی ... انی لک من الناصحین. و یا و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین. و کلام نبوی که فرمود انا مدینه العلم و علیّ بابها. از این کلام نتیجه می گیریم که فهم کلام خدا به سادگی ممکن نیست و ما نباید آن را با سخن ساده مردم عادی خلط نماییم. از نظر ادبیات عامه مرد یعنی جنس مرد در مقابل زن اما از منظر خدا و اولیاء مرد یعنی انسان الهی و مرد خدا. پس مفسر باید با ادبیات خدا و معصومین آشنا باشد سپس تفسیر نماید.
ابن عربی در کتاب العبادله در باب عبدالله بن عبد الشکور بن داوود؛ کافر و مومن و عارف را این گونه تعریف می کند: "کافر از ربش به نفسش عدول می کند و مومن از نفس به ربش عدول می کند و عارف از ربش به ربش عدول می کند. کافر در ظلمت واقع است لذا محجوب است و مومن در نور واقع است پس صاحب کشف است و عارف حجابهای نور و ظلمت را پاره نموده و حق را به حق می بیند و اشیاء را نیز به حق می بیند ولی مومن به نور حق می نگرد نه به واسطه حق."
شیخ در این مقال افراد را به سه گروه تقسیم کرده گروه اول که عوام الناس هستند که در واقع کافر به حقند، از رب و پروردگار خود به نفس خود عدول می کنند. در اعتقادات و در اعمال و رفتار متابعت از نفس دارند و رب خود را فراموش کرده اند اگرچه در زبان یا رب یا رب گویند. چون در اعمال و سکناتش خدا را پوشانده است پس او کافر است یعنی پوشاننده. زیرا افعال را به خود و خلق نسبت می دهد. اما مومن حقیقی که سالک الی الله است چون در نور از جانب ربش است صاحب کشف است و حقایق را به نور خدا می بیند نه هوای نفس. پس او از نفسش عدول کرده و با نور رب؛ بسوی رب خود حرکت می کند. اما عارف که در واقع به حق واصل شده است از حق به سوی حق حرکت می کند که این سفر حرکت در اسماء الهی است عارف هر لحظه معرفتش به حق بیشتر می شود قل رب زدنی علماً چون تجلیی از تجلیات حق را دریافت می کند که قبلاً آن را نمی دانست. او به حقایق اشیاء با دیده الهی خود علم می یابد. نه مثل مومن که با نور خدا می بیند بلکه عارف با چشم خدا می بیند. بدیهی است که او در شناخت عالم وجود دچار خطا و اشتباه نمی شود.
در دعای روز چهارشنبه می خوانیم: امرضت و شفیت و عافیت و ابلیت. خدا بیمار می کند و شفا می دهد و همو عافیت وسلامتی می دهد و مبتلا هم می سازد. این دعا به خلاف سخن ابراهیم (ع) در قرآن کریم است که می گوید فاذا مرضت فهو یشفین وقتی که من مریض می شوم او مرا شفا می دهد. ابراهیم بیماری را به خود نسبت داد و شفا را به حق. اگرچه ممکن است در استدلال به نمرود این جواب را داده باشد. اما چون مرض برای انسان سخت و رنج آور است و بالطبع بدی تلقی می شود آن را به خود نسبت داد و سلامتی و شفا را به حق نسبت داد. خوبی را به خدا و بدی را به خودش منتسب کرد. اما کمال توحید در این است که همه را به حق نسبت دهیم که در این صورت همه خوبی است؛ چه مرض و چه عافیت. عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد وین عجب من عاشق این هر دو ضد. علت این است که هر دو را از محبوب و معشوق می بیند و آنچه که از او رسد نیکوست. چون به نفع بنده است هم مرض و هم صحت و عافیت، هم فقر و هم غنا هم عذاب و هم رحمت. ازین رو بنده چون اینها را مانند داروی تلخ و یا شیرین می بیند که او را از خود و انانیتش رها می سازد؛ او را دوست دارد و خدا را شکر می کند چه در سختی و چه در خوشی. نکته دیگر اینکه اولاً همه چیز از ناحیه حق صادر می شودو از حق جز خوبی و خیر صادر نمی شود اما چون بنده به حقیقت توحید راه نیافته است و آنچه ملایم طبع بیمار او نیست را بدی می پندارد؛ از این رو بدی را باید به خودش نسبت دهد چون شر از خدا صادر نمی شود. اما اگر بدی ندید و رنج نیافت بلکه خیر و خوبی دید آن را به خدا منتسب می کند و شکر می کند چون فقر و مرض هم، نعمت است اما عوام آنرا نقمت می بینند. منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن.
نکته دیگر اینکه خوبی و بدی یا خیر و شر در مورد روابط بین مخلوقات و بندگان معنا دارد و در ارتباط با حق تعالی خیر و شر معنا ندارد. یعنی ما به دیگران می توانیم خوبی یا بدی کنیم. این موضوع در فقه یا علم اخلاق بررسی می شود. اما در مورد حق تعالی شر و بدی در حکم سالبه به انتفاء موضوع است هیچ موضوعیتی ندارد که خدا به کسی بدی کند. او هر چه کند خوبی است اگر عذاب کند خیر است اگر نعمت دهد خیر است اگر حیات بخشد خیر است اگر بمیراند باز هم خیر محض است. چون ازو جز خیر صادر نشود و بدیها از ناحیه ماست. یعنی در ارتباط ما با دیگران معنا پیدا می کند. ما اصابک من حسنه فمن الله و ما اصابک من سیئه فمن نفسک هر چه خوبی به تو می رسد از ناحیه خداست و هر چه بدی به تو می رسد از ناحیه خود توست. بعد در ادامه می فرماید قل کل من عند الله بگو همه از جانب خداست. قل در اینجا نکته لطیفی را به ما می فهماند یعنی تو در زمانی که به توحید برسی می توانی بفهمی که خیر و شری نیست و بلکه همه خیر است و آن نیز از خداست. قل، احتمالاً خطاب به عبدی است که در حالت فناء و محو در حق است که لسانش لسان خداست و از خود سخنی نمی گوید پس به او گفته می شود بگو. در پس آینه طوطی صفتم داشته اند آنچه سلطان ازل گفت بگو می گویم. تا انسان در مرتبه شرک و دوئیت به سر می برد خیر و شر می بیند که در این مرحله باید خوبی ها را به خدا و بدی ها را به خودش نسبت دهد مثل سخن ابراهیم(ع) و چون به توحید رسید دیگر بدی را نمی بیند یعنی همه آنچه را که بدی یا حتی نقص می دید الان با دیده الهی خود خوب و خیر می بیند. در نتیجه همه را به حق نسبت می دهد. و همه چیز را ظهور اراده او می بیند. خلاصه اینکه بدیها و شرور از ناحیه ما یعنی از ناحیه فکر غلط یا برداشت اشتباه ما از عالم است ما اصابک من سیئه فمن نفسک و یا اینکه بدی و شر در نسبت بین مخلوقات ممکن است معنا یابد.الخیر فی یدیک و الشر لیس الیک خیر در دستان توست و شر به تو باز نمی گردد. چون وجودی ندارد تا به حق برگردد شر در واقع خیال و تصور و برداشت ما از برخی پدیده های عالم است در نتیجه عدم و باطل است پس چگونه به حق باز گردد.